با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٩ - اعتراض مختار به ابن زياد
عبيد اللّه بر خود بيمناك شد و مختار را به زندان افكند، اما جرأت قتل او را نيافت.
مختار طى نامهاى به عبد اللّه بن عمر قصّه را برايش باز گفت و او خطاب به يزيد نوشت:
اما بعد، آيا كشتن خاندان پيامبر تو را بس نبود؟ چرا كسى را كه خاندان پيامبر ما را دشنام مىدهد و بالاى منبر از آنها بدگويى مىكند بر مسلمانان گماشتهاى؟ ابن عفيف بر حسين اندوهگين شد، او را كشت. پس از او مختار برايش اندوهگين شد، سرش را شكست و او را بست و به زندان افكند!
چون اين نامهام را خواندى، بىدرنگ به ابن زياد بنويس كه مختار را آزاد كند؛ و گرنه به خدا سوگند، چنان لشكرى را به جنگ عبيد اللّه ببرم كه ياراى مقاومتش را نداشته باشد. والسلام.
يزيد از خواندن نامه خشمگين شد و به ابن زياد نوشت: اما بعد، من به تو ولايت عراق را دادم، ولى تو را براى اين نگماردهام كه خاندان پيامبر را بر منبرها دشنام دهى و از آنان بد بگويى. پس از خواندن اين نامه، مختار را با احترام از زندان آزاد كن. چنانچه بار ديگر اين گونه كارها از تو سر بزند، به خدايى كه جانم به دست اوست، كسى را به سويت مىفرستم كه آنچه مايه چشم روشنى تو باشد از تو بگيرد.
ابن زياد پس از دريافت نامه، مختار را از زندان آزاد كرد. بزرگان كوفه را فراخواند و او را سالم به آنها تحويل داد. مختار از كوفه خارج شد و به حجاز گريخت. [١]
ولى مقرم به نقل از كتاب «الاعلاق النفيسه» ابن رسته مىنويسد كه چون ابن زياد اسيران را در مجلس خويش حاضر ساخت فرمان داد مختار را كه از زمان قتل مسلم بن عقيل نزد وى زندانى بود، حاضر كردند. مختار پس از ديدن وضعيت نامناسب و غمانگيز اسيران، آهى بلند كشيد؛ و در گفت و گويى كه ميان او و ابن زياد ردّ و بدل شد، درشتى كرد. ابن زياد خشمگين شد و او را به زندان بازگرداند و به قولى با تازيانه چنان به چشم او زد كه كور شد!» [٢]
[١] . مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ٢، ص ٢٠٥- ٢٠٦، شماره ٤.
[٢] . مقتل الحسين (ع)، مقرّم، ص ٣٢٩، به نقل از الاعلاق النفيسة، ابن رسته، ص ٢٢٤.