با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٧ - درخواست ابن زياد براى نامه قتل امام(ع) از ابن سعد!
به او گفت: اى پسر معقل چرا بر ضد من شوريدى؟ گفت: شنيدم كه يارانت عمويم را اسير كردهاند و من براى دفاع از او قيام كردم.
گفت: رهايش كنيد؛ و خويشاوندانش را به مراقبت او گمارد. سپس عبد الرحمن بن مخنف ازدى را فرا خواند و گفت: اين گروه در مقابل خانهات چه كار دارند؟ گفت:
خداوند كار امير را راست گرداند؛ كسى بر در خانه من نيست. دوست خود را كه اراده كردى كشتى و من مطيع و فرمانبردار شمايم! همه برادرانم نيز همين طورند! ابن زياد ساكت شد و او را با برادران و عموزادگانش رها ساخت». [١]
به اين ترتيب سران ازد (بزرگترين قبيله) پذيرفتند كه با ابن زياد ذليلانه پيمان ببندند؛ و از كسى كه از رويارويى با ستمگران بترسد، انتظارى جز اين نمىرود! درباره هيچ يك از سران قبيله ازد نقل نشده است كه به عبداللّهبن عفيف روشن ضمير تأسّى جسته باشد.
همو كه در مقابل ابن زياد ظالم قيام كرد و كلمه حق را چنان فرياد كرد كه ابن زياد ترسيد و از منبر فرود آمد و خوار و سر افكنده به قصر خويش وارد شد؛ و به انديشه مقابله با اين انقلابى تنهايى كه در قيامش يك امت به شمار مىآمد فرو رفت.
درخواست ابن زياد براى نامه قتل امام (ع) از ابن سعد!
ابن اثير جزرى مىنويسد: پس از بازگشت ابن سعد از قتل امام حسين (ع)، ابن زياد به وى گفت: نامهاى را كه درباره قتل حسين (ع) به تو نوشتم بياور!
گفت: من به فرمان تو رفتم و نامه گم شد! گفت: بايد آن را برايم بياورى! گفت: گم شد.
گفت: بايد بياورى!
گفت: به خدا سوگند، من آن را گذاشتم كه براى پيره زنان قريش در مدينه بخوانند، تا بدين وسيله از آنها پوزش خواسته باشم! به خدا سوگند من درباره حسين (ع) چنان نسبت به
[١] . الفتوح، ج ٥، ص ١٤٦؛ و ر. ك. انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤١٤. در اين كتاب آمده است: «سفيان بن يزيد بن مغفل به دفاع از ابن عفيف برخاست؛ كه وى را همراهش گرفتند ... چون جندب بن عبداللّه را آوردند، ابن زياد به او گفت: به خدا سوگند، با خون تو به خداوند تقرب مىجويم. گفت: تو با خون من از خداوند دورى مىجويى؛ و او به ابن مغفل گفت: تو را به خاطر پسر عمويت سفيان بن عوف رها كردم. او از تو بهتر است.