با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٥ - قيام عبد الله بن عفيف ازدى
رسول (ص)، گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. عبداللّه بن عفيف را دستگير كردند. خداوند زندگى پس از او را زشت گرداناد!
پس برخاست و در دفاع از او جنگيد. اما او را نيز گرفتند و هر دو را بردند. ابن عفيف در آن حال با خود مىگفت: به خدا سوگند اگر چشمى بينا مىداشتم ...
چون او را نزد عبيد اللّه بردند، به وى گفت: سپاس خدايى را كه تو را خوار كرد!
ابن عفيف گفت: اى دشمن خدا چطور مرا خوار كرد؟ به خدا سوگند اگر چشمى بينا داشتم ...
پس به وى گفت: نظر تو درباره عثمان چيست؟
گفت: اى پسر مرجانه! اى پسر سميه! اى بنده بنى علاج! تو را چه به عثمان كه خوب يا بد كرد و اصلاح كرد يا تباهى؟ خداوند سرپرست بندگان خويش است و ميان آنها به حق و عدل داورى مىكند. ولى تو درباه خودت و پدرت و يزيد و پدرش از من بپرس!
ابن زياد گفت: چيزى از تو نمىپرسم تا مرگ را بچشى!
ابن عفيف گفت: پروردگار جهانيان را سپاس. پيش از آنكه مادرت مرجانه تو را به دنيا آورد من از خداوند آرزوى شهادت مىكردم؛ و از او تقاضا كردم كه مرا به دست ملعونترين، بدترين و منفورترين بندگانش بكشد. اما پس از آنكه نابينا شدم از شهادت نوميد گشتم.
اما اينك خداى را سپاس مىگذارم كه پس از نوميدى، آن را روزيم گردانيد و دعاى گذشته مرا استجابت فرمود!
عبيداللّه گفت: او را گردن بزنيد! پس گردنش را زدند و به دارش كشيدند. سپس عبيداللّه، جندب بن عبداللّه را خواست و گفت: اى دشمن خدا! آيا تو در جنگ صفين با على (ع) همراه نبودى؟
گفت: بلى؛ و پيوسته او را دوست و تو را دشمن مىدارم. از اين كار نزد تو بيزارى نمىجويم و پوزش نمىخواهم و از انتساب به او خود را تبرئه نمىكنم.