با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٤ - دفن امام(ع) و ديگر شهيدان(ع)
گويد: سپس نزديك پيكر آن حضرت رفت و اندكى خاك را كنار زد و قبرى حفر شده و لحدى آماده آشكار شد. پس پيكر شريف را پايين گذاشت و آن را در مرقد شريف كنونى به خاك سپرد.
گويد: سپس امام (ع) يكايك افراد را معرفى كرد، و مردان بنى اسد آنان را دفن مىكردند.
چون از اين كار فراغت يافت بر سر پيكر عباس بن امير المؤمنين (ع) رفت. روى جنازه خم شد و ناله مىزد و مىگفت: عمو جانم، اى كاش حال حرم و دختران را مىديدى كه فرياد واعطشا و واغربتا، سر مىدهند!
آنگاه فرمود تا لحدى حفر كردند و او را به خاك سپردند. پس از آن به سراغ پيكرهاى پاك اصحاب رفت و گودالى كند و همه را يكجا دفن كرد، مگر حبيب بن مظاهر كه عموزادههايش اين كار را نپذيرفتند و حضرت او را جداى از شهيدان دفن فرمود.
چون مردان بنى اسد از كار دفن شهيدان فراغت يافتند، به آنان فرمود: بياييد تا جنازه حرّ رياحى را به خاك بسپاريم.
گويد: حضرت به راه افتاد و آنان از پشت سر رفتند تا كنار حرّ رسيدند. حضرت فرمود:
تو كسى هستى كه خداوند توبهات را پذيرفت و به سبب جانفشانى در حضور فرزند رسول خدا (ص) بر سعادت تو افزود.
گويد: مردان بنى اسد قصد بردن او نزد ديگر شهيدان را داشتند كه حضرت فرمود:
نه، او را در محل خودش دفن كنيد.
گويد: چون از دفن او فراغت يافتند، آن سوار بر اسبش نشست. بنى اسد دامن او را گرفتند و گفتند: به حق آنكه با دست خويش او را به خاك سپردى، تو كيستى؟ فرمود: من حجّت خدا بر شما هستم. من على بن الحسين (ع) هستم. آمدم تا پيكر پدرم و همراهان او يعنى برادران و عموزادگانم و ياران او را كه در ركابش شهيد شدند به خاك بسپارم و اينك به زندان ابن زياد باز مىگردم. اما شما، خوش به حالتان، اگر به خاطر ما بر شما ستم كردند، بى تابى مكنيد!
سپس با آنها خداحافظى كرد و از نزدشان بازگشت و مردان بنى اسد با زنانشان به قبيله باز گشتند.» [١]
[١] . اسرار الشهادة، ص ٤٥٢.