الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٨٤ - (٢٩) پيدا كردن آن معنى كه مفهوم بايد كردن از معني عالمي واجب الوجود
و حقيقت وى از مايه جدا بود، و همچنان سبب عالم بودن چيز آنست كه هستى وى اندر مايه نبود، و هر گاه كه هستى مجرّد از مايه صورت بود اندر هستى مجرّد از مايه آن هستى علم بود، چنانكه صورت مردم مجرّد كرده از مايه مردم كه اندر نفس بود وى علم بود، و چون نفس كه صورت وى خود مجرّد است از مايه و خود او مر او راست، پس نفس [١] خودبخود [٢] بنفس خود عالم است، زيرا كه وى بآنكه از [٣] مايه جداست- چنانكه پديد [٤] كنيم بجاى خويش- عالم بود بآنچه از وى جدا نبود و بوى رسد و آن را [٥] نيز كه [٦] وى مجرّد است معلوم است مر آن را كه [٧] از وى جدا نبود و خود از خود جدا نيست. پس خود مر خود را عالم است و معلوم است، و واجب الوجود مجرّد است از مادّت [٨] بغايت مجرّدى و ذات وى از خود محجوب نيست و جدا نيست. پس وى خود [٩] مر خود را عالم است و معلوم است، بلكه علم است [١٠]. و [١١] مجرّد بآنكه مجرّد است آنست كه ذات وى بهر چه پيوندد علم بود، و بآنكه خود [١٢] مجرّدى است كه از خود جدا نيست خود مر خود را عالم است و معلوم، و بحقيقت معلوم آن بود كه علم بود، كه معلوم تو بحقيقت آن صورت است كه از آن چيز [١٣] اندر تست نه آن چيز كه آن
[١] مك ٢:- خود.
[٢] طم، س، عس، مل:- بخود.
[٣] طم:- از.
[٤] مك ١، مك ٢، مل: بديد.
[٥] مك ٢:+ كه.
[٦] مك ٢:- كه.
[٧] طم:
- كه.
[٨] مل: ماده.
[٩] مل:- خود.
[١٠] طم: عالمى است.
[١١] مك ٢، طم، مل:- و.
[١٢] طم: خوديش.
[١٣] مك ٢: كه آن چيز؛ طم:
كه چيز؛ مل: كه اين چيز.