الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ١٥٥ - (٥٤) پديد كردن آنكه چون اين جسمهاى گرد بيش از يكى بوند، بايد كه معشوق هر يكى بخواست چيزى ديگر باشد، و هر چند كه معشوق همه كه مشترك بود، واجب الوجود بود، و سببهاى ايشان بيش از يكى بايند
شود آنگه [١] صورت فعل كند و الّا اين جسم از جسمى ديگر بوده بود و نه جسم اوّل بود، و سخن ما اندر جسم اوّل است كه [٢] از [٣] جسمى ديگر نبود و جنبش راست نپذيرد، و هر چه از جسمى ديگر بود طبعى ديگر [٤] آورد و جاى ديگر خواهد و از آنجا بطبع حركت مستقيم جويد سوى آن جاى ديگر الّا كه آن جسم كه از وى بود بدانجا افتاده بود كه جاى وى است. پس هم طبعى [٥] از آن وى از آن جايگاه زايل شده بود تا بيگانه در آمده بود. پس اندر طبع وى هست كه از جاى خويش زايل [٦] شود، و هر چه چنين بود بستم زايل شود، و هر چه بستم از جاى خويشتن زايل [٧] شود اندر طبع وى بود كه بجاى خويش آيد بطبع، زيرا كه پديد [٨] كردهايم كه و را ميلى طبيعى [٩] بايد راست.
پس پديد [١٠] آمد كه سبب اين جسمها نه جسم بود و نه صورت [١١] جسمى. پس هر يكى را سببى ناجسم [١٢] بود مفارق عقلى [١٣]. و پديد [١٤] آمده است كه آن مفارق محرّك بر سبيل فاعلى نبود. پس محرّك وى نفسى [١٥] بود [١٦] بدنى جزوى شناس [١٧] كه صورت آن [١٨] مادّت [١٩] و آن جسم بود. پس هر يكى را سببى عقلى مفارق بود، و وى معشوق خاصّ
[١] مج، طم: آنكه.
[٢] طم:+ بود و بجسم اول كه.
[٣] مك ١: آن.
[٤] مك ١: دگر.
[٥] مك ٢، عس، چه: طبيعى.
[٦] چخ: زائل.
[٧] چخ: زائل.
[٨] مك ١، مل: بديد.
[١٤] مك ١، مل: بديد.
[٩] مج، مك ١، مل، عس: طبعى.
[١٠] مك ١، مك ٢:
بديد.
[١١] مك ١، مل: صورتى.
[١٢] مك ١: يا جسم.
[١٣] مل:
عقل.
[١٥] چخ: نفس.
[١٦] طم:+ نه؛ س، چه:+ و نه.
[١٧] مك ١: حراوى سپاس.
[١٨] طم: از.
[١٩] چخ: ماده.