الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ١٣٣ - (٤٧) پيدا كردن آنكه اين جنباننده چيزى نبود عقلى و متغيّر ناشونده و از حال اكنون و گذشته و پيش آينده خبر نادارنده
بايد كه وى نه بر آن حال بود يا [١] جاى وى [٢] ديگر بود، چون مقناطيس [١] [٣] كه از جايى بجايى برد يا از كيفيّتى بكيفيّتى شود، چنانكه چيزى گرم بود ديگر گونه جنبانند [٤] و چون سرد شود ديگر گونه [٥] جنبانند [٦]، يا از خواستى بخواستى [٧]، و بجمله حالى [٨] بايد كه بگردد و بجمله خود از ايستاده بر يك حال گردش حال لازم نيايد، و چون از وى بجاى [٩] بيرون آيد، از آنجا بديگر جاى برون [١٠] نيايد الّا كه سبب اندر پذيراى جنبش بود. پس جنباننده جنبش بايد كه او را از حال بحال گشتن [١١] آيد، و چون بخواست بود از خواست بخواست گشتن [١٢]؛ وقتى خواهد كه از اينجا بآنجا برود [١٣]، و وقتى خواهد كه از آنجا باز جاى ديگر [١٤] برود [١٥]. و اگر خواست وى جز وى نبود حركت جز وى از وى بخواست نيايد، و سبب خواست دوّم خواست نخستين بود كه مثلا اين پيوستگى همىخواهد كه از اينجا بآنجا برد، و [١٦] چون خواسته بود و آنجا [١٧] برده، پيوسته آن خواست پيشين خواسته [١٨] بود كه راستتر [١٩] بود،
[١] - مغناطيس، از يونانىMaghnetes ياAimant ,Calamite Maghnetis )فرانسوى) (دزى. ذيل قاموسهاى عربى ج ٢ ص ٦٠٤). مقناطيس يا حجر المقناطيس سنگ آهنرباست. (تحفه حكيم مؤمن).
[١] مج، طم: تا.
[٢] مصحح در حاشيه مك ٢ نوشته: تا حال وى.
[٣] مك ١، مك ٢: مقناطيسى.
[٤] طم: جنباند.
[٥] مل: دگر گونه.
[٦] مك ٢، طم: جنباند.
[٧] س، چه: خواستنى بخواستنى.
[٨] طم: جايى.
[٩] طم: بجايى.
[١٠] طم: بيرون.
[١١] طم، چه: گسستن.
[١٢] طم: گسستن؛ مك ٢:+ كه.
[١٣] مج: بود؛ مك ٢، طم، س، چه: برد.
[١٥] مج: بود؛ مك ٢، طم، س، چه: برد.
[١٤] مل: دگر.
[١٦] مك ٢:- و.
[١٧] طم، چه: و از آنجا.
[١٨] طم، چه:- خواسته.
[١٩] مك ٢:؛ راستر؛ طم: وابستر.