الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ١٣ - (٤) پيدا كردن حال آن گوهر كه تن است كه بتازيش جسم خوانند
قائمه ايستاده هم بر آن نقطه كه برينش [١] پيشين بروى بود، و هر چه اندر وى اين سه درازى بشايد نهادن برين صفت و جوهر بود آن را جسم خوانند و اين اندر عالم موجود است، و آن درازى نخستين را خاصّه درازا [١] خوانند و طول خوانند، و دوّم را [٢] پهنا و عرض خوانند، و سوّم را [٣] ستبرا و عمق خوانند، و اين هر سه اندر جسم بشايست [٤] بود گاهى، و گاهى خود بفعل بود، و جسم بدان جسم است كه شايد كه اين سه چيز اندر وى بنمايى باشارت و مفروض كنى [٥] چنانكه وى يكى بود و هيچ پاره ندارد، تو ورا پاره كنى بوهم.
و امّا آنكه اندر جسم بود از درازنا [٢] [٦] و پهنا و ستبرا [٧] آنچه معروف است آن نه صورت جسم است و ليكن [٨] عرض [٩] بود اندر وى [١٠] چنانكه پارهاى موم را بگيرى و او را درازنا بدستى [١١] كنى و پهنا دو انگشت و ستبرا انگشتى، آنگاه ورا [١٢] ديگر گونه كنى تا درازناش [١٣] ديگر بود و پهناش ديگر و ستبراش ديگر، صورت جسمىاش بجاى بود و اين هر سه اندازه بجاى نبود. پس اين سه اندازه عرض بوند اندر وى و صورت چيزى ديگر بود و جسمها اندر صورت مختلف نبوند كه همه جسمها بدان كه
[١] - قطع.
[٢] - از: دراز+ نا (مزيد مؤخر) [همچون ستبرنا، ژرفنا، تيزنا] بمعنى طول، درازى.
[١] مك ١: درازى.
[٢] مج: دؤم را؛ تم: دويم را.
[٣] مج: سؤم را؛ مك ١، تم: سيوم را.
[٤] مك ١: نشايست.
[٥] مك ١: شود.
[٦] چخ:
درازا.
[٧] مك ١:+ چنانكه.
[٨] مج، مك ١: و لكن.
[٩] مج، مك ١، عس: عرضى.
[١٠] مك ١: اندر جسم.
[١١] عس: دستى.
[١٢] مك ١:
او را.
[١٣] چخ: درازاش.