الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ١٥٨ - (٥٦) پديد كردن بهستى آمدن جسمهايى كه پذيرنده كون و فسادند و آنچه حركت مستقيم پذيرند
چون وى باطل شدى آن مادّت هست نماندى [١]، و نشايد كه صورتها بر فعل [٢] نبود و بهره نبود اندر بفعل داشتن مادّت، و الّا مادّت بىصورت بايستادى. پس مادّت را هستى بانبازى چند چيز بود: يكى چيز جوهرى مفارق كه از وى بود اصل هستيش و ليكن [٣] بوى تنها نبود بل بچيزى ديگر، چنانكه جنباننده هر چند كه وى سبب هستى جنبش است آنجا نيز پيوندپذيرى [٤] بايد، بلكه چنانكه هر چند آفتاب سبب پزانيدن ميوه است هم آنجا قوّتى [٥] طبيعى بايد كه با وى يار بود. پس هر چند كه از اين مفارق، مادّت آيد هم صورتى از اين [٦] مفارق [٧] بايد كه موجود آيد تا اين [٨] مادّت [٩] بفعل بود [١٠]. پس مادّت [١١] از وى تنها بود [١٢]، و ليكن [١٣] بفعل بودن وى بصورت بود، و خاصّ بودن صورتى [١٤] دون صورتى نه از آن مفارق بود و ليكن [١٥] سببى [١٦] ديگر [١٧] بايد كه او را اولاتر [١] كند [١٨] بصورتى و آن آن بود [١٩] كه او را مستعدتر كند، و اين باوّل كار جز [٢٠] جسمهاى پيشين نبود كه ايشان اين مادّت [٢١] را
[١] رك: ص ٢٥ س ٣ و ح ١.
[١] طم: بماندى.
[٢] مج، مك ١، مك ٢، عس: صورتها را نيز فعل؛ طم، س: صورتها نيز فعل.
[٣] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٤] مك ١، مك ٢: پيوند پذيرنده پذيرى.
[٥] طم: قوت.
[٦] طم: ازين صورتى.
[٧] تم:- مادت آيد ... مفارق.
[٨] طم:- اين.
[٩] تم، طم، چخ: ماده.
[١١] تم، طم، چخ: ماده.
[١٠] تم: آيد.
[١٢] مج، تم، مك ١: از وى بود تنها؛ مك ٢: از وى بود بتنها؛ طم: از وى بتنها بود.
[١٣] مج، تم، مك ١، چخ: و لكن.
[١٥] مج، تم، مك ١، چخ: و لكن.
[١٤] تم: صورت.
[١٦] تم: سبب.
[١٧] مل: دگر.
[١٨] چخ: كنند (ظ. غلط طبع).
[١٩] تم:- بود.
[٢٠] مج: جو (چو)؛ مك ١: چو.
[٢١] تم، طم: ماده.