دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧١
٩ / ٣
پستى دنيا در نزد خدا
٤٠٧٥.الإرشاد ـ به نقل از على بن يزيد ، از امام زين العابدين عل: با امام حسين عليه السلام بيرون آمديم . او در جايى فرود نيامد و برنخاست ، مگر آن كه از يحيى بن زكريا عليه السلام و كشته شدنش ياد كرد. روزى فرمود : «از [نشانه هاى ]پستى دنيا نزد خدا ، اين است كه سرِ يحيى بن زكريا عليه السلام را براى زنى روسپى از روسپيانِ بنى اسرائيل ، هديه بردند» .
٩ / ٤
داستان اميرمؤمنان عليه السلام و دنيا
٤٠٧٦.كشف الريبة ـ از عبد اللّه بن سليمان نَوفَلى ، از امام صادق ع: [پدرم] محمّد بن على بن الحسين (باقر عليه السلام ) برايم نقل كرد كه چون حسين عليه السلام آماده سفرِ كوفه شد ، ابن عبّاس به نزدش آمد و او را به پيوند خونى ميانشان سوگند داد كه [نرود ؛ تا ]مبادا كشته طَف (كربلا) ، او باشد . امام عليه السلام فرمود : «من ، قتلگاهم را مى دانم و از دنيا ، جز جدايى اش را نمى خواهم . اى ابن عبّاس! آيا تو را از داستان امير مؤمنان و دنيا، باخبر نكنم ؟» . ابن عبّاس به ايشان گفت : چرا . به جانم سوگند كه من ، دوست دارم مرا از آن ، آگاه كنى . پدرم فرمود كه على بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام فرمود : شنيدم ابا عبد اللّه الحسين عليه السلام مى فرمايد : امير مؤمنان، برايم چنين نقل كرد كه : «من ، در برخى از باغ هاى فَدَك ـ كه از آنِ فاطمه عليهاالسلام شده بود ـ بيل به دست ، كار مى كردم كه ناگاه ، ديدم زنى بر من وارد شد . چون به او نگريستم ، زيبايى اش دلم را رُبود و او را شبيه بُثينه دختر عامر جُمَحى ديدم كه از زيباترين زنان قريش بود . زن گفت : اى فرزند ابو طالب ! آيا مى خواهى با من ازدواج كنى تا تو را از اين بيل ، بى نياز كنم و تو را بر اندوخته هاى زمين ، ره بنمايم و تا هر زمان كه بمانى ، فرمان روا بمانى و براى نسلت نيز چنين باشد ؟ به او گفت[م] : تو كه هستى تا تو را از خانواده ات خواستگارى كنم ؟ گفت : من دنيا هستم . به او گفت[م] : باز گرد و همسرى ديگر بجوى . به بيلم روى آوردم و چنين سرودم : {٠ بى گمان ، هر كه دنياى پست ، فريبش دهد ، ناكام مى گردد و اگر نسل هايى را بفريبد ، به مقصد نمى رساند . ٠} {٠ دنيا ، به شكل بُثَينه گرامى نزد ما آمد و زيور و شمايلش به سان او بود . ٠} {٠ به او گفتم : غير مرا بفريب كه من از دنيا، گريزانم و ناآگاه نيستم . ٠} {٠ مرا با دنيا چه كار ، كه محمّد در ميان سنگ ها[ى قبر]، جاى گرفت؟ ٠} {٠ گيرم كه دنيا، گنج و مرواريدش را برايم آورد و نيز اموال قارون و فرمان روايى قبيله ها را . ٠} {٠ آيا سرانجامِ همه آنها نابودى نيست هر چند كه از گنجينه هاى سرشار آن ، طلب مى شود ؟ ٠} {٠ غير مرا بفريب كه من ، رغبتى ندارم به آنچه از فرمان روايى و عزّت و دستاورد توست . ٠} {٠ بى گمان ، من ، خود را به روزى ام قانع كرده ام پس ـ اى دنيا ـ به كار هلاك شدگان خود بپرداز . ٠} {٠ كه من از خدا، در روز ديدار او مى ترسم و از عذابى جاويد و هميشگى» . ٠}