رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٨٩ - وفادارِی ِیا نداِی وجدان
اتّفاقاً نعمان هم که دنبال بهانه مِیگشت تا مِیزبان خدمتگزار خود را آزاد کند، با استقبال گرم قبول کرد.
نعمان پانصد شتر به حنظله بخشِید و پس از سپردن تعهّد به سوِی بادِیه روانهاش کرد و بدِین کِیفِیّت روزها ِیکِی پس از دِیگرِی مانند کِشتِی روان گذشت تا روز قرارداد فرا رسِید. مرد ضامن را حاضر کردند و به معرض قتل کشِیدند.
مرد ضامن بِیچاره در زِیر دست جلّاد و دژخِیم از اوّل طلوع آفتاب تا نزدِیک غروب دقِیقهشمارِی مِیکرد. نزدِیکِیهاِی غروب عمر خورشِید که مِیخواست به بهاِی پاِیان دادن عمر ضامن تمام شود، ناگهان از دور ِیک سِیاهِی که نماِیانگر سوارهاِی بود، پِیدا شد. در اِین موقع حسّاس که نعمان فرمان قتل قرارداد را صادر کرده بود، به خواهش وزراء تأخِیر انداخت که معلوم شود اِین سِیاهِی چه کاره است!
اندکِی نگذشت که اِین سِیاهِی با تلاش عجِیب، خود را به نزدِیک رسانِید، تا چشمها بر چهر? او افتاد، ِیک مرتبه صداها بلند شد: آهاِی، اِینک صاحب جُرم رسِید»! همِین که نعمان او را دِید، از آنجا که به کشتن او رضاِیت نداشت، با عصبانِیت به او گفت: اِی احمق، چه چِیز تو را وادار کرد که پس از نجات با پاِی خود به سراغ مرگ بِیاِیِی؟!
حنظله با صداِیِی که اِیمان و صداقت از آن پِیدا بود گفت: «وفادارِی به پِیمان و اطاعت از فرمانِ وجدان».