رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤٨ - مردِی که به افتخارات گذشته خود مقرور بود!
تو را جبران نکردهاِیم و امِیدوارِیم بتوانِیم دَِین خود را نسبت به تو ادا نماِیم. سپس کسِی به سراغ أسماء بن خارجه بزرگ قبِیله بنِیفزاره فرستاد که حجّاج مِیگوِید: «دختر خود را به ازدواج عبدالله بن هانِی درآور»!
او گفت: نه، به خدا سوگند! هرگز اِین کار را نخواهم کرد، چه آنکه در اِین کار خِیر و کرامتِی نِیست. تا حجّاج اِین جواب را شنِید، دستور داد تازِیانه را حاضر کردند تا بر او تازِیانه بزند. او به ناچار با دِیدن اِین صحنه و در نظر گرفتن اِینکه حجّاج کسِی را زِیر تازِیانه نمِیانداخت مگر آنکه او را مِیکشت، گفت: دختر خود را به عبدالله عقد کردم!
سپس کسِی را به نزد سعِید بن قِیس الهمدانِی رئِیس طاِیف? ِیمانِیه فرستاد و درخواست کرد تا دختر خود را به عقد عبدالله درآورد. او در جواب گفت: عبدالله چه لِیاقتِی دارد که من دختر خود را به او ازدواج کنم؟ به خدا سوگند اِین کار را نخواهم کرد که در آن خِیرِی نِیست.
حجّاج دستور داد شمشِیر را بِیاورند. سعِید بِیچاره وقتِی که شمشِیر را دِید، گفت: به من مهلت بدهِید تا با همسرم مشورت کنم. آنگاه با بستگان خود مشورت کرد. آنها گفتند: خود را در چنگال اِین فاسق قدّدار مبتلا مکن و به ناچار دختر را به او عقد کن. او هم در نتِیجه عقد را بست.