رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٨٨ - وفادارِی ِیا نداِی وجدان
حنظله جواب داد: قربان، اِینکه دِیگر تقصِیر من نِیست، به خاطر اِینکه من نمِیدانستم امِیر به حکم دلخواه خود، بندگان بِیگناه را به جرم اِینکه در روز وفات غلامان او به محضر برسند، مِیکشد!
نعمان پاسخ داد: به خدا سوگند اگر در اِین روز چشم من به فرزندم قابوس جگرگوشهام مِیافتاد او را مِیکشتم. اِینک حاجت خود را از من بخواه که پس از اداء آن کشته خواهِی شد و هرگز چارهاِی ندارد.
حنظله گفت: پس از مرگ من جاِیزه و اِنعامهاِی شما چه فاِیدهاِی دارد؟ پس به ناچار بر من مهلت بده بروم اهل و عِیال خود را ببِینم و به زندگِی آنان سر و سامان بدهم آنگاه به سوِی مرگ بازگردم.
نعمان گفت: در اِینصورت باِید ضمانتِی بدهِی که اگر برنگشتِی او را به جاِی تو بکشِیم.
مرد طائِی بِیچاره متحِیّر و سرگردان به اطراف خود نگرِیست و با چشمان پرانتظار خود، جمعِیّت را از نظر گذرانِید، ولِی کسِی نمِیتوانست در اِین معرک? خطرناک به فرِیاد او برسد. ولِی سرانجام مردِی از قبِیل? بنِیکلب که او را «قراه بن اجدع» مِیگفتند، چون بِیچارگِی و حالت انکسار او را دِید، به ترحّم پِیش آمد و عرضه داشت: قربان، من ضامن مِیشوم که اگر پس از ِیک سال در چنِین روزِی حاضر نشد، هر حکمِی در حق من بخواهِید، انجام دهِید.