رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٥٦ - عِید خاطره ها
پوران مقدارِی دُر بر سر آنها نثار کرد. مأمون دستور داد دُرها را جمع کردند و در دامن او رِیختند. پرسِید: چند دانه است؟ گفت: هزار دانه. مأمون گفت: همه آنها را به تو بخشِیدم![١]
اِین همه تبذِیر و اسراف و گشادهبازِیهاِی عباسِیان ملعون را در نظر بگِیرِید، آن وقت کمِی دقت کنِید در اِینکه اِینها کسانِی هستند که ادعاِی جانشِینِی پِیغمبرِی را دارند، که از شدّت گرسنگِی سنگ بر شکم خود مِیبست و طعام خود را بر گرسنگان و لباسش را به برهنگان مِیداد!!
عِید خاطرهها
در برخِی از شهرهاِی دوردست هندوستان مرسوم بود که هر صد سال ِیک عِید بزرگِی مِیگرفتند که در آن روز تمام مردم از بزرگ و کوچک، پِیر و جوان در محلِّی که سنگ بزرگِی در بِیرون شهر نصب کرده بودند جمع مِیشدند.
پس از اجتماع همه مردم، ِیک نفر از طرف سلطان وقت ندا مِیکرد که اِی مردم! باِید کسِی بالاِی اِین سنگ برود که در روز عِید گذشته حاضر بوده و شرکت داشته است. آنگاه بعضِی از سالها اتّفاق مِیافتاد که ِیک مرد نابِینا و پِیر و سالخورده با پاِی لرزان خود بالاِی آن مِیرفت و در بعضِی از سالها نِیز کسِی پِیدا نمِیشد که عِید گذشته را
[١] کشکول بحرانِی، ج ٢، ص ٤٩، به نقل از: پند تارِیخ، ج ٣، ص ٢١٤.