رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٥٨ - مأمور حکومتِی چرا آن زن را مِی زد؟
مأمور حکومتِی چرا آن زن را مِیزد؟
بشّار مُکارِی مِیگوِید: در کوفه به خدمت حضرت صادق علِیه السلام شرفِیاب شدم. آن جناب مشغول خوردن خرما بود، وقتِی مرا دِید فرمود: بشّار! جلو بِیا و از اِین خرما مِیل کن. عرض کردم: مولاِیم! الآن که به خدمت شما مِیآمدم در بِین راه منظرهاِی را دِیدم که مرا سخت ناراحت کرد، بهطورِی که گلوِیم گرفته شده و نمِیتوانم چِیزِی را بخورم. حضرت فرمود: مگر جرِیان چه بوده است؟ به حق خودم سوگند مِیدهم جلو بِیا و مِیل کن و ماجرا را براِی من نقل کن.
عرض کردم: آقا، ِیکِی از مأموران دولتِی را دِیدم که با تازِیانه بر سر زنِی مِیزد و او را به سوِی زندان و دار الحکومة مِیبرد و آن زن با حالت اسفبار و تأثرانگِیز گرِیه مِیکرد و فرِیاد مِیزد: «الْمُسْتَغَاثُ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ هِیچکس به فرِیادش نمِیرسِید.
آقا پرسِید: آِیا ندانستِی که از چه رو او را مِیزد؟
عرض کردم: چرا، شنِیدم از مردم که مِیگفتند آن زن در بِین راه پاِیش لغزِیده و بر زمِین خورده است و در آن حال گفته است: «لَعَنَ اللَّهُ ظَالِمِيكِ يَا فَاطِمَةُ»؛ و براِی اِین گرفتار شده است.
امام صادق علِیه السلام از شنِیدن اِین موضوع، شروع کرد به گرِیه کردن، آنقدر اشک رِیخت تا محاسن مبارک و سِینهاش تَر شد. سپس