رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٦ - مجالست با جوانمردان نکوست
از او درخواست کرده است، بدون اِینکه به تقاضاِی آنها کوچکترِین اشارهاِی شده باشد. سپس نامه را به زراره داده و او به محمّد بن مسلم، و همِینطور ِیکِی پس از دِیگرِی نامه را خواندند و از مضمون آن مطّلع شدند و با تعجب به ِیکدِیگر نگاه کردند.
مفضّل گفت: چه باِید کرد؟ گفتند اِین پول بسِیار زِیاد است. باِید فکر کنِیم و ببِینِیم چه مِیتوان کرد؟ فعلاً مرخّص مِیشوِیم. باِید افراد مقدّس بازار و مؤمنِین خِیراندِیش را دعوت کنِیم و از آنها کمک مالِی بخواهِیم. مفضّل گفت: شب است شام بخورِید و بروِید. آنها براِی صرف شام ماندند.
مفضّل پس از پذِیرائِی از مهمانان کسِی را فرستاد و از قهوهخانه همان افراد را دعوت کرد و نام? امام را براِی آنها خواند. آنها را در جرِیان قرار داد. پس از اطّلاع، آن جوانان رفتند و هر کدام به قدر قدرت و تواناِیِی خود پولِی فراهم کرده و جمعاً دو هزار دِینار طلا و ده هزار درهم نقره روِی هم رِیختند. هنوز مهمانان آنجا حضور داشتند که مبالغ تهِیه شده از طلا و نقره را آوردند و او نِیز آن را جلوِی مهمانان خود گذارده و گفت: شما عقِیده دارِید که من دست از اِینها بردارم و با اِینان نشست و برخواست نکنم؟ بدانِید که روح دِین وجوانمردِی است که در موقع گرفتارِی خود را نشان مِیدهد.[١]
[١] رجال مامقانِی.