رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٣٧ - فضِیلتِی که زبان دشمن را لال مِی کرد!
نظر فصاحت و بلاغت سرآمد زمان خود بود، بگونه اِی که جملهها و کلمات خطبه را در اعلاترِین حدّ بلاغت بِیان مِیکرد، اما در ضمن وقتِی که مِیخواست اسمِی از علِی بن ابِیطالب علِیه السلام برده و او را لعن و نفرِین کند، گلوگِیر مِیشد و لکنت زبان عارض شده و در ِیک حالت برزخِی،نام آن حضرت را مِیبرد و من خِیلِی از جرِیان در شگفت بودم! تا اِینکه در ِیکِی از روزها که مجلس از اغِیار خالِی بود گفتم: پدرجان، تو فصِیحترِین و خطِیبترِین مردم دنِیا هستِی و همچنِین خطبه نماز جمعه را در نهاِیت فصاحت و بلاغت مِیخوانِی؛ اما وقتِی که به لعن علِی علِیه السلام مِیرسِی الکنترِین مردم مِیشوِی و با وضع بسِیار زشت و نارسا سخن مِیگوِیِی و اسم اِین مرد را مِیبرِی!
جواب داد: پسرجان! اِین کسانِی را که از اهل شام و غِیر آنها که در پاِی منبر مِیبِینِی، اگر آن فضِیلت و مقامِی که پدر تو براِی اِین مرد مِیداند مِیدانستند، هرگز از ما متابعت نمِیکردند!!
اِین سخن پدرم آنچنان بزرگ و باعظمت در نظر من جلوه کرد که مرا از جا تکان داد. علاوه بر آنچه که از معلّم خود آن همه عظمت و بزرگوارِی را که درباره اِین مرد الهِی شنِیده بودم. لذا با خداِی خود پِیمان بستم که اگر پس از پدر من به خلافت رسِیدم و انام اِین امر را بدست گرفتم اِین سنّت سِیّئه و کردار زشت و لعنتِی