رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٤٦ - مخِیرِیق
بنا بر رواِیتِی از ابن هشام، هنگامِی که صُهِیب مِیخواست هجرت کند، کفّار قرِیش جلوِیش را گرفتند و به وِی گفتند تو نادار و زبون به شهر ما آمدِی، اکنون که در اِینجا توانگر و سرماِیهدار شدِی، مِیخواهِی مال و جان خوِیش را به سلامت بِیرون برِی به خدا قسم! اِین نشدنِی است! صُهِیب گفت: اگر مال خود را به شما واگذارم مرا رها مِیکنِید؟
گفتند: آرِی! گفت هر چه دارم به شما واگذاشتم. حالا من را رها کنِید که بروم. آنها نِیز اِین را قبول کردند و او رها شد، چون اِین خبر به رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله رسِید دو بار فرمود؛ صُهِیب فاِیده کرد، صهِیب فاِیده کرد.[١]
مخِیرِیق
مخِیرِیق از قبِیل? بنِی ثعلبِیة بن فطِیون، از احبار و دانشمندان ِیهود مدِینه بود. وِی مردِی توانگر بود و درختان خرما بسِیار داشت. رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله را به پِیامبرِی نِیک مِیشناخت؛ امّا از دِینِی که با آن خو گرفته بود دست بر نمِیداشت. تا آنکه روز اُحد فرا رسِید، و آن روز شنبه بود. به ِیهودِیان گفت: به خدا قسم شما خود مِیدانِید که ِیارِی دادن محمّد صلِّی الله علِیه و آله بر شما فرض است. آنها گفتند: امروز شنبه است. گفت: شما روز شنبهاِی ندارِید. آنگاه شمشِیر و سلاح خود
[١] تارِیخ پِیامبر اسلام ص ٢٠٨، مؤلف دکتر آِیتِی با شرح دکتر محمّد گرجِی.