رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٨٦ - وفادارِی ِیا نداِی وجدان
زن جواب داد: فورِی تو گوسفند را ذبح کن، من قدرِی آرد براِی روز درماندگِی ذخِیره کردهام که با آن نان تهِیه مِیکنم.
حنظله بلافاصله پس از دوشِیدن شِیر، گوسفند را کشت و مقدارِی از گوشت آن طبخ کرد و قدحِی از شِیر پُر کرده به همراه نان تازه فراهم شده به حضور نعمان آورد و با هزاران تشوِیش شرط مهماننوازِی را به جا آورد و بالاخره آن شب را براِی مهمان بسِیار خدمت کرده و گرامِی داشتند.
چون روز فرا رسِید، نعمان جام? خود را پوشِید و بر اسب سوار شد و گفت: اِی حنظله! تو در پذِیراِیِی و خدمتگزارِی مهمان کوتاهِی نکردِی و به شرط مِیزبانِی قِیام کردِی، اکنون بدان، من پادشاه عرب نعمان بن منذرم، باِید به خدمت ما بِیاِیِی تا حق تو را جبران کنم.
حنظله تشکر و سپاسگزارِی کرد.
مدّتِی از اِین جرِیان گذشت و پِیوسته از خاطر نعمان مِیگذشت که کاش آن مرد طائِی بِیاِید تا حق مهماننوازِی او را بپردازم. اتفّافاً زمانِی قطحِی به وجود آمد و در آن بِیابان، سختِی زندگِی، حنظله را به فشار انداخت و ناچار شد تا بادِیه را ترک کند و روِی به سوِیِی ببرد. در اِین هنگام زنش به او گفت: راستِی تو به سلطان خدمتِی انجام دادهاِی و حق بر ذمّ? او دارِی، اِینک نزد او برو شاِید از فِیض