رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٨٧ - وفادارِی ِیا نداِی وجدان
انعام شاهانه بهرهمند شوِی و بالاخره حنظله به سوِی پادشاه عرب نعمان بن منذر روانه شد.
از آن سوِی نعمان در هر سال دو روز را با شراِیط خاصِی که براِی خود تعِیِین کرده بود برگزار مِیکرد و آن دو روز را به خاطر آنکه دو ندِیم محبوب وِی در آن روزها وفات کرده بود شوم مِیدانست، ِیکِی از آن دو روز را بؤس نامگذارِی کرده بود که همه ساله آن روز با تمام لشکر و قواِی خود به صحرا مِیرفت و در کنار آرامگاه آنها که به نام «غرِیِین» بود توقف مِینمود و اوّلِین کسِی که نزد او مِیآمد، دستور کشتن او را مِیداد.
از آن سوِی بدبختانه روزِی که حنظله به خدمت وِی به قصد اخذ جاِیزه سلطنت عازم بود، مصادف با همان روز شد. اوّلِین کسِی که به خدمت رسِید، همان مِیزبان خدمتگزار او بود.
تا چشم نعمان به او افتاد و او را شناخت، بسِیار آزردهخاطر گشت و با اوقات تلخِی گفت: تو همان مرد طائِی نِیستِی که در بادِیه مرا مهمان کردِی؟!
حنظله جواب داد: چرا، همو هستم!
نعمان گفت: مرد حسابِی چرا در اِین روز آمدهاِی که روز بؤس من است؟ من تصمِیم گرفتم که هر کس در اِین روز پِیش من آِید او را بکشم!