رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤٩ - مردِی که به افتخارات گذشته خود مقرور بود!
مدّتِی از اِین جرِیان گذشت. روزِی باز عبدالله و حجّاج در ِیک جا بودند که حجّاج به او گفت: دختر بزرگ قبِیل? فزاره و همچنِین رئِیس قبِیل? همدان را به ِیک مرد أَودِی که هِیچگونه قابل مقاِیسه نبود عقد بستم و هرگز به آنها همتا نبود، همسر قرار دادم!
عبدالله گفت: خدا به حضرت امِیر عمر بدهد هرگز اِین فرماِیش را مفرما! چه آنکه مناقب و مفاخرِی که براِی طاِیف? ما هست به أحدِی از قباِیل عرب نِیست.
حجّاج گفت: آنها چِیست؟ براِی من بِیان کن. عبدالله گفت:
١. امِیرالمؤمنِین عبدالملک هرگز در مِیان ما به بدِی ِیاد نشد. حجّاج گفت: به خدا سوگند براِی شما منقبتِی است.
٢. در جنگ صفِّین هفتاد نفر از ما در رکاب امِیرالمؤمنِین معاوِیه شمشِیر مِیزدنند، در صورتِی که بِیش از ِیک نفر از طاِیف? ما در رکاب علِی علِیه السلام نبود مگر آنکه آن هم از بدترِین آدمها بود. حجّاج گفت: به خدا سوگند آن نِیز منقبتِی است.
٣. زنِی از طاِیف? ما نبود مگر اِینکه نذر کرد که اگر حسِین علِیه السلام کشته شد ِیک شتر قربانِی کند و پس از آن جرِیان. حجّاج گفت: به خدا سوگند منقبتِی است.
٤. کسِی از ما نبود مگر اِینکه از طرف معاوِیه پِیشنهاد شد علِی علِیه السلام را لعن کند و او حسن و حسِین و فاطمه علِیهم السلام را بر آن افزود.