رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٥١ - مادر نمونه!
مشغول راهپِیمائِی بودم، پس از مدّتِی که راه را طِی کردِیم، راه خود را گم کرده به بِیابانها افتادِیم و مقدارِی بدون اِینکه بدانِیم مقصد ما در کدام طرف است، راه پِیموده تا بالاخره ناگهان ازرو به روخِیمهاِی جلب توجّه کرد. به طرف آن رهسپار شدِیم. وقتِی که نزدِیک آن رسِیدِیم، زنِ نسبتاً سالخوردهاِی را در مِیان آن خِیمه مشاهده نمودِیم. بر حسب اقتضاِی غربت به او سلام دادِیم و او پس از اداء جواب سلام پرسِید: «شما که هستِید و از کجا مِیآِیِید؟». گفتِیم: ما مسافرِیم و راه را گم کرده، تا به اِینجا رسِیدهاِیم.
او پس از اطلاع از جرِیان، بدون تأمل سرگرم فراهم کردن وسائل پذِیراِیِی شد. پلاسِی آورد و زِیرانداز ما قرار داد و متّکاِیِی در کنار براِی تکِیه کردن. ضمناً افزود که شما استراحت کنِید تا پسرم بِیاِید و براِی شما غذا تهِیه کند. چند لحظهاِی گذشت، ما دِیدِیم که اِین زن مرتّب از خِیمه بِیرون شده و به سوِی بِیابان نگاه مِیکند و کانّه انتظار فرزند خود را مِیکشد. ناگهان از دور شترسوارِی پِیدا شد. زن تا چشمش به او افتاد، گفت: خدا خِیر پِیش بِیاورد که شتر مال پسر من است، ولِی سواره او نِیست. شترسوار نزدِیک شد و به زن سلام داد و پس از توقّف اندکِی او را به مرگ فرزندش تسلِیت گفت که شتر او رم کرده و او را در چاه سرنگون کرد.
زن بدون آنکه اظهار جزع و بِیصبرِی کند، به او گفت پِیاده شو و