رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٢٢ - داستانِی خونِین
که آنها فرار کنند؟! پاسخ دادند: لکن مَسلمة پلهاِی سر راه را آتش زده است، براِی آن فرار کردند.
ِیزِید گفت: خدا روِی آنها را سِیاه کند، مگر پشّه بودند که دود آنها را فرارِی بدهد؟! و بالاخره او با عدّهاِی دِیگر مشغول جنگ بودند تا همه فرار کردند و تنها ماند. آنگاه دِید لشکرِیان همه فرار کرده و پراکنده شدند، از اسب خود پاِیِین آمد و غلاف شمشِیر خود را شکست و آماده مرگ شد. در اِین هنگام مردِی رسِید و به او خبر داد که برادرت «حبِیب» کشته شد. از شنِیدن مرگ برادر بِیش از پِیش تن به مرگ داد و گفت: پس از کشته شدن برادرم حبِیب، دِیگر خِیرِی در زندگِی نِیست. به خدا سوگند که مرگ را دوست داشتم تا با فرار کردن زنده بمانم. حالا که دِیگر زندگِی براِیم خِیلِی بِیش از پِیش تلخ و ناگوار است و ِیاران او دانستند که دِیگر کاملاً تن به مرگ داده است، آهسته آهسته آن کسانِی که از مرگ هراس داشتند کنار کشِیدند و جماعت بسِیار اندکِی در اطراف او باقِی ماند و بِیباکانه به لشکر دشمن ِیورش بردند و هدف او اِین بود که خود را به مَسلمة بن عبدالملک برساند. نزدِیک بود که خود را به او برساند که مسلمه متوجّه شد و خود را به اسبش رسانِید و خواست سوار شود، لشکرِین شام مِیان آن دو حائل شدند و اطراف ابن مهلب را گرفته و سرانجام پس از درگِیرِی سختِی او را از پا درآوردند و پس از