رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٦١ - معجزه اِی از امام صادق علِیه السلام
برگشتم و جرِیان را به عرض پدرم رساندم. فرمود: اجاز? ورود به اِین مرد خائن و ناپاک مده و جرِیان مسکوت ماند و آنها مدّت نسبتاً طولانِی در همانجا اقامت کردند تا اِینکه زِید بن سلِیمان و محمّد بن سلِیمان واسطه شدند و اجازه ورود براِی آنها گرفتند.
مرد هندِی پس از ورود سلام داد و دو زانو نشست و گفت: من اهل هندوستان هستم. از طرف پادشاه کشور خود هداِیاِیِی به محضر شما آوردهام و شما چندِین روز است به ما اجاز? ورود نمِیدهِید و ما را در بِیرون خان? خود نگه داشتهاِید. آِیا پِیغمبرزادهها با مردم اِینچنِین رفتار مِیکنند؟
پدرم پس از لحظهاِی سکوت آهسته فرمود: (وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ)[١] بعد از چند لحظهاِی علت آن را مِیدانِی. آنگاه پدرم به من دستور داد نام? او را بگِیرم و باز کنم. نامه را باز کردم دِیدم در آن نوشته شده است که من سلطان هندوستان از برکت وجود شما هداِیت ِیافتم. اِینک پس از اقرار به شهادتِین هداِیاِیِی چند به خدمت شما روانه کردم. از مِیان همه مردم هندوستان هزار نفر اشخاص امِین انتخاب کردم و از مِیان آن هزار نفر نِیز ِیکصد نفر را برگزِیدم و از آن صد نفر ده نفر و بالاخره از ده نفر هم ِیک نفر به نام مِیزاب بن خبّاب را اختِیار کردم و کنِیز بسِیار زِیباِیِی که براِیم هدِیه
[١] سوره ص، آِیه٨٨.