رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤٢ - خطرناک ترِین بِیمارِی
توست که ازسوزش حرارت آفتاب مِینالِیدند. گفت: به آنها بگوِیِید: (إخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ)،[١٤٢] ِیعنِی مانند سگ زوزه نکشِید و داد و قال نگوِیِید.
در اِین حال زندانِیانِ او را شمارش کردند، آمار آنها به ١٢٨ هزار مرد و ٢٠ هزار زن مِیرسِید که چهار هزار از اِین زنها دختر و دوشِیزه و ِیا بِیوه بودهاند، و محل زندان هم? آنها ِیکِی بود. زندان حجّاج سقف نداشت. هرگاه ِیکِی از آنها با دست خود ِیا وسِیلهاِی ساِیبان تهِیه مِیکرد، زندانبانان او را سنگسار مِیکردند و با سنگ مِیزدند.
خوراکشان نان جو بود که با ماسه و رِیگ بِیابان مخلوط مِیکردند و آبِی بس تلخ به اِیشان مِیدادند. حجّاج در رِیختن خون مردان پاک خدا و بالاخص فرزندان علِی علِیه السلام بسِیار آزمند وحرِیص بود بهطورِی که برخِی از مورّخِین نقل کردهاند ِیک صاع «تقرِیباً ِیک من کِیلوِیِی» آرد را با خون سادات و نِیکان خمِیر کردند و پختند که هر روز او روزه مِیگرفت و غروب افطار خود را با آن باز مِیکرد.
اِین رب النّوع سادِیسم و جانِیِ خونآشام پِیوسته افسوس مِیخورد که چرا در کربلا نبود تا در رِیختن خون شهِید کربلا سهمِی داشته باشد!!
حجّاج در اواخر عمر به مرض آکله مبتلا شد. طبِیبِی براِیش
[١] سوره مؤمنون، آِیه ١٠٨.