رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٦٣ - معجزه اِی از امام صادق علِیه السلام
کنِیز نزدِیک آمد و در ضمن خشک کردن لباس، ساق پاِی او نماِیان شد و اِین مرد دل را از دست داد و بالاخره او را به سوِی خود دعوت کرد و به قدرِی سماجت نمود تا او را راضِی کرد و در آن بِیابان شد آنچه که نباِید مِیشد!
مرد هندِی از شنِیدن جرِیان بسِیار شرمنده شد و به گناه خود اقرار کرد، لکن پوزش طلبِید. حضرت او را به اسلام دعوت کرد و لکن او نپذِیرفت. دستور فرمودند تا پوستِین خود را بپوشد. همِین که آن را بر دوش خود گرفت پوستِین جمع شد و حلقهوار بر گلوِیش پِیچِید و همچنِین فشار داد که رنگش سِیاه شد و نزدِیک بود خفه شود.
آن حضرت فرمود: اِی پوستِین، او را رها کن تا پِیش سلطان برگردد تا کِیفر خود را ببِیند. پوستِین او را رها ساخت.
حضرت بار دوم او را به اسلام دعوت کرد و افزود که اگر اسلام بِیاورِی، کنِیز را هم به تو مِیدهم، ولِی باز هم نپذِیرفت. در نتِیجه پدرم هداِیاِی دِیگر را پذِیرفت و کنِیز را ردّ کرد.
مرد هندِی به همراه کنِیز به هندوستان بازگشت و پس از ِیکماه که به هند رسِیده بود، نامهاِی از سوِی سلطان به پدرم رسِید که در آن چنِین نوشته شده بود: کنِیزِی را به همراه هداِیاِی دِیگرِی به خدمت شما فرستادم، ولِی دِیدم آنچه که چندان ارزش نداشت نگه