رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤٧ - مردِی که به افتخارات گذشته خود مقرور بود!
قصه و تخت هارون الرشِید
روزِی بهلول وارد قصر هارون الرشِید شد، چون جاِی خلِیفه را خالِی دِید، بِیدرنگ در آنجا نشست. محافظان قصر وقتِی بهلول را در جاِیگاه اختصاصِی هارون نشسته دِیدند، با تازِیانه و شلّاق به جان وِی افتادند و او را از کاخ بِیرون کردند. هارون از حرمسرا به قصد کاخ بِیرون آمد. بهلول را دِید در گوشهاِی نشسته و گرِیه مِیکند. از خدمتکاران علت گرِی? او را پرسِید و جرِیان را به عرض وِی رساندند. هارون آنها را نکوهش کرد و به بهلول دلدارِی داد.
بهلول گفت: به من تسلِّی نده، چه آنکه من به حال تو گرِیه مِیکنم؛ زِیرا من چند دقِیقه بِیشتر در جاِیگاه تو ننشستم که اِین همه مرا سرکوب کردند، ولِی به تو چه خواهد گذشت که سالها بر اِین مسند ظلم نشسته و بر ارِیکه ستم تکِیه کردهاِی؟ آِیا هِیچ از عواقب سخت و دردناک آن بِیم ندارِی؟!
مردِی که به افتخارات گذشته خود مقرور بود!
مردِی به نام عبدالله بن هانِی که از اشراف و بزرگان قوم خود بود و از قبِیل? بنِی أَود به شمار مِیآمد، از جمل? ِیاران بسِیار نزدِیک حجّاج بن ِیوسف بود که در تمام مراحل سِیاسِی جزء مشاوران او بود و حجّاج استفادهها از او کرده بود که خِیلِی ماِیل بود آن را جبران کند. روزِی به او گفت: مرد أَودِی! به خدا سوگند ما هنوز زحمات