رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤٣ - خطرناک ترِین بِیمارِی
آوردند. او دستور داد مقدارِی گوشت خورد شده را به رشته نخ کشِیدند، آن گوشت را بلعِید و پس از اندکِی توقف آن را بِیرون کشِید، همه دِیدند کرمهاِی زِیادِی بر آن گوشت چسبِیده بود و خداوند دادگر سرماِی شدِیدِی بر بدن وِی مستولِی کرد، بهطورِی که منقلهاِی آتش را در اطرافش مِیگذاشتند پوست بدنش مِیسوخت ولِی او گرم نمِیشد.
به حسن بصرِی گفت: از شدّت ناراحتِی و درد و رنج مِیمِیرم، بر من دعا کن. حسن در جواب گفت: چقدر به تو گفتند که سادات علوِیِین را آزار مکن و به جان اِین بِیگناهان ترحّم کن و تو قبول نکردِی!؟ گفت: حسن نمِیگوِیم از خدا بخواه که به من فرج دهد و ِیا عذابم نکند، بلکه مِیگوِیم از خدا بخواه که روح مرا زودتر قبض کند تا بِیش از اِین مبتلا و رسوا نشوم!
هنگام مرگ که او گرِیه مِیکرد، وزِیر چاپلوس و متملّقش گفت: سبب گرِی? امِیر چِیست، با آن خدمات بزرگِی که به جهان اسلام انجام داده است!؟ گفت: از آن گرِیه مِیکنم که به مردم اِین همه ظلم کرده و مخصوصاً فرزندان پِیغمبر صلِّی الله علِیه و آله و مردان پاک را کشتم! وزِیر براِی خوشآِیند او گفت: هر چه امِیر انجام داده با دلِیل و برهان بوده و به حکم قانون آنها را مجازات کرده! حجّاج گفت: راست مِیگوِیِی اگر در روز قِیامت هم من امِیر باشم و تو هم وزِیر