رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٢٨ - مِیان عبدالله بن زبِیر و مادرش کدام سرآمد بود!
کند. مرا در حال مرگ و حِیات از دعا فراموش مکن.
مادرش پاسخ داد: نه، هرگز ترا از ِیاد نمِیبرم. چه، کسِی که در راه باطل بمِیرد شاِیسته نِیست او را از ِیاد ببرند، تا چه رسد که تو در راه حق به شهادت مِیرسِی، سپس دستهاِی خود را به دعا بلند کرد: «اَللَّهمَّ ارحَم طُولَ ذلِكَ القِيامِ فِي اللَّيلِ الطَّويلِ وَ ذلكَ النَّحِيبَ فِي الظّلماءِ وَ ذَلِكَ الصَّومَ في هَواجِرَ مَكَّةَ وَ المَدينةَ وَ بَرَّهُ بِأَبيهِ وَ بِي اَللَّهمَّ إنِّي قَد أسلَمتُ لِأمرِكَ وَ رَضيتُ بِمَا قَضَيتَ فيهِ فَأَثبنِي عَلَيهِ ثَوابَ الصَّابِرينَ».[١]
جرِیان برخورد عبدالله با مادرش را جور دِیگرِی نِیز نقل کردهاند: وقتِی عبدالله به حضور مادرش آمد، کلاهخود بر سر و زره جنگِی بر تن داشت و مادرش از هر دو چشم نابِینا شده بود. در کنار مادر اِیستاد. پس از سلام، نزدِیک آمد و دست مادرش را بوسِید. مادر گفت: پسرم، بعِید نِیست که اِینطور برخورد تو به قصد وداع باشد و کأنّه با من آخرِین خداحافظِی را مِیکنِی!؟
عبدالله پاسخ داد: آرِی، و من به قصد وداع به خدمت تو آمدم و امروز را آخرِین روز از عمر خود مِیبِینم. مادرجان! بدان و آگاه باش وقتِی که من کشته شدم و روح از تن من بِیرون رفت دِیگر بدن من قطع? گوشت و استخوان بِیش نِیست و هر قدر جراحت بزنند و
[١] شرح نهج البلاغه لابن ابِی الحدِید، ج ٣، ص ٢٨٢.