رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٢٤ - داستانِی خونِین
و هر آنچه که از آل مهلّب جنگزده به جا مانده بود در بصره جمع شدند و عدِی بن ارطاة امِیر بصره را از زندان بِیرون آوردند و اعدام کردند و اهل و عِیال او را سوار کشتِی نموده و در مِیان درِیا همه را غرق ساختند.
مَسلمة بن عبدالملک ِیک گروهان از سربازان را به رهبرِی ِیکِی از افسران خود به جنگ آنان فرستاد و در قَندابِیل «مدِینة السّند» هر دو گروه با همدِیگر برخورد کردند، جنگ سختِی مِیان آنها درگرفت. در اِین جنگ، بقِی? فرزندان مهلّب که عبارت بودند از: مُفضّل بن مهلّب، زِیاد بن مهلّب، مروان بن مهلّب، عبدالملک بن مهلّب ... همه کشته شدند و فرمانده لشکر سرهاِی آنان را براِی مسلمة بن عبدالملک فرستاد. در حالِی که در گوش هر کدام قطعه کاغذِی نوشته شده که اسمش در آن نوشته شده بود و باقِیماندگان از آل مهلّب از خُرد و کبار اسِیر شدند و به سوِی ِیزِید بن عبدالملک در شام فرستادند و شماره آنها به ِیازده مرد مِیرسِید. ِیکِی از شخصِیتها بزرگ مجلس درخواست عفو کرد؛ لکن ِیزِید نپذِیرفت و دستور داد همه را به قتل رساندند تا نوبت رسِید به ِیکِی که ظاهراً کوچک به نظر مِیرسِید. به کوچکِی سن او رحم آوردند و خواستند او را نکشند. او به زبان آمد و اعتراض کرد که مرا چرا نمِیکشِید؟ با اِینکه من کوچک و صغِیر نِیستِیم و به حدّ بلوغ رسِیدهام؟