رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٩١ - اِین را مِیگوِیند اخلاص
که مَطلع آن با اِین بِیت شروع مِیشود:
اِیـن ز بَـدو آفـرِینش پـِیشواِی اهـل دِین
وِی ز عزّت مادح بازوِی تو روح الامِین
را خواند و برگشت به منزل. شب در خواب، مولا امِیرمؤمنان علِیه السلام را دِید که به او فرمودند کاشِی، تو از راه دور به سوِی ما آمدهاِی و از دو جهت در گردن ما حق دارِی: هم مهمان ما هستِی، هم شاعر آستان ماِیِی. وقتِی که صبح بِیدار مِیشوِی، به بصره برو و در آن شهر تاجرِی است در فلان محله معروف به مسعود بن افلح. سلام مرا به او برسان، پس از آن بگو که علِی علِیه السلام مِیگوِید روزِی که مِیخواستِی به طرف عمّان حرکت کنِی، نذر و عهد کردِی که اگر کشتِی اموال تجارتِی تو به سلامت به ساحل رسِید، هزار دِینار در راه ما خرج کنِی. اکنون آن را به من بده! دنِیار را بگِیر و در احتِیاجات خود صرف کن.
مولا حسن مِیگوِید: به بصره رفتم و او را پِیدا کردم. همِین که جرِیان را براِیش نقل کرد، نزدِیک بود از شدّت خوشحالِی قالب تهِی کند! گفت: به خدا سوگند کسِی به جز آن حضرت از راز دل من آگاه نِیست.
آنگاه دِینارها را براِیم تحوِیل داد و به شکرانه قبولِی نذر پارچ? فاخرِی نِیز بر آن افزود و ولِیمهاِی به همه فقراء شهر اطعام کرد.[١]
[١] روضات الجنات، ص ١٦٨.