روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٨٢ - ملاى رومى چه خوب قضاياى عاشورا را تحقيق مىكند
|
) يك غريبى شاعرى از ره رسيد |
روز عاشورا و آن افغان شنيد |
|
|
شهر را بگذاشت و آن سو راى كرد |
قصد جستجوى آن هيهاى كرد |
|
|
پرس پرسان مىشد اندر افتقاد |
چيست اين غم، بر كه اين ماتم فتاد |
|
|
اين رئيسى زَفْت باشد كه بمرد |
اينچنين مجمع نباشد كار خرد |
|
|
نام او القاب او شرحم دهيد |
كه غريبم من، شما اهل دِهيد |
|
|
چيست نام و پيشه و اوصاف او |
تا بگويم مرثيه الطاف او |
|
|
مرثيه سازم كه مرد شاعرم |
تا از اينجا برگ و لالَنگى[١] برم |
|
|
آن يكى گفتش كه تو ديوانهاى |
تو نهاى شيعه عدوّ خانهاى |
|
|
روز عاشورا نميدانى كه هست |
ماتم جانى كه از قرنى به است |
|
|
پيش مؤمن كى بود اين قصّه خوار |
قدر عشقِ گوش، عشقِ گوشوار |
|
|
پيش مؤمن ماتم آن پاك روح |
شُهرهتر باشد ز صد طوفان نوح |
|
ملّاى رومى چه خوب قضاياى عاشورا را تحقيق مىكند
نكته گفتن شاعر جهت طعن شيعه حَلَب
|
گفت: آرى ليك كو دور يزيد |
كى بُد است آن غم، چه دير اينجا رسيد |
|
|
چشم كوران آن خسارت را بديد |
گوش كرّان اين حكايت را شنيد |
|
|
خفته بودستيد تا اكنون شما |
تا كنون جامه دريديد از عزا |
|
|
پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان |
زانكه بد مرگيست اين خواب گران |
|
|
روح سلطانى ز زندانى بِجَست |
جامه چون درّيم و چون خائيم دست |
|
|
چونكه ايشان خسرو دين بودهاند |
وقت شادى شد چو بگسستند بند |
|
|
سوى شادَروان دولت تاختند |
كُنده و زنجير را انداختند |
|
|
روز مُلْكَست و گَهِ شاهنشهى |
گر تو يك ذرّه از ايشان آگهى |
|
|
ور نهاى آگه برو بر خود گرى |
زانكه در انكار نقل و محشرى |
|
[١] - لالَنگ: نانْ پاره و طعامهائى كه گدايان از مهمانيها و سفرهها جمع نمايند