روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٦٣٥ - كلام حداد نجاست را به غير بزن، نه به خودت
|
. ز خطّ وَهمى هاء هويّت |
دو چشمى ميشود در وقت رويت |
|
|
نماند در ميانه رهرو و راه |
چوهاى هو شود ملحق به الله |
|
|
بود هستى بهشت، امكان چه دوزخ |
من و تو در ميان مانند برزخ |
|
|
چو برخيزد تو را اين پرده از پيش |
نماند نيز حكم مذهب و كيش |
|
تا ميرسد به اينجا كه ميگويد
|
: در اين مشهد يكى شد جمع و أفراد |
چو واحد سارى اندر عين أعداد |
|
|
تو آن جمعى كه عين وحدت آمد |
تو آن واحد كه عين كثرت آمد |
|
|
كسى اين سِر شناسد كو گذر كرد |
ز جزوى سوى كلّى يك سفر كرد |
|
شبسترى قبل از اين ابيات فرموده است:
سوال
|
: كه باشم من؟ مرا از من خبر كن |
چه معنى دارد اندر خود سفر كن؟ |
|
جواب
|
: دگر كردى سوال از من كه من چيست |
مرا از من خبر كن تا كه من كيست |
|
|
چه هستى مطلق آيد در اشارت |
به لفظ مَن كند از وى عبارت |
|
|
حقيقت كز تعيّن شد معيّن |
تو او را در عبارت گفتهاى من |
|
|
من و تو عارض ذات وجوديم |
مشبَّكهاى مِشكوة وجوديم |
|
|
همه يك نور دان أشباح و ارواح |
گهى ز ائينه پيدا گه ز مصباح |
|
|
تو گوئى لفظ من در هر عبارت |
به سوى روح مىباشد اشارت |
|
|
چو كردى پيشواى خود خرد را |
نميدانى ز جزو خويش خود را [١] |
|
كلام حدّاد: نجاست را به غير بزن، نه به خودت
مىفرمودند: نجاست را به غير بزن! چرا به خودت ميزنى؟!
در هر موقعى كه مىبينى در اصلاح امرى از امور اعمّ از امور خانوادگى و
______________________________ [١] «گلشن راز» طبع و خطّ عماد اردبيلى، ص ٢٨ و ٢٩