روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٨١ - اشعار مولوى و شاعر وارد به مردم حلب در مرثيه حضرت سيد الشهداء
|
تو بدان نيّت نِگَر در أقربا |
تا ز نزع او بسوزد دل ترا |
|
|
كُلُّ ءَاتٍ ءَاتٍ آنرا نقد دان |
دوست را در نزع و اندر فقد دان |
|
|
ور غرضها زين نظر گردد حجيب |
اين نظرها را برون افكن ز جيب |
|
|
در نياز خشك و بر عجزى مايست |
زانكه با عاجز گزيده معجزيست |
|
|
عجز زنجيريست زنجيرت نهاد |
چشم در زنجير نه بايد گشاد |
|
|
پس تضرّع كن كه اى هادىّ زيست |
باز بودم پشّه گشتم اين ز چيست |
|
|
سختتر افشردهام در سر قدم |
كه لَفى خُسْرم ز قهرت دم به دم |
|
|
از نصيحتهاى تو كر بودهام |
بت شكن دعوىّ و بتگر بودهام |
|
|
ياد صُنعَت فرض تر، يا ياد مرگ |
مرگ مانند خزان، تو أصل برگ |
|
|
سالها اين مرگ، طبلك ميزند |
گوش تو بيگاه، جنبش ميكند |
|
تشبيه مغفّلى كه عمر ضايع كند و در نزع بيدار شود، به ماتم اهل حَلَب
|
گويد اندر نزعِ جان از آه مرگ |
اين زمان كردت ز خود آگاه مرگ |
|
|
اين گلوى مرگ از نعره گرفت |
طبل او بشكافت از ضربِ شگفت |
|
|
در دقايق خويش را در تافتى |
رمزِ مردن اين زمان دريافتى |
|
اشعار مولوى و شاعر وارد به مردم حلب در مرثيه حضرت سيّد الشّهداء ٧
رسيدن شاعر به حلب روز عاشورا و حال معلوم نمودن
و نكته گفتن و بيان حال كردن
|
روز عاشورا همه اهل حَلَب |
باب أنطاكيّه[١] اندر تا به شب |
|
|
گرد آيد مرد و زن جمعى عظيم |
ز ماتم آن خاندان دارد مقيم |
|
|
تا به شب نوحه كنند اندر بُكا |
شيعه عاشورا براى كربلا |
|
|
بشمرند آن ظلمها و امتهان[٢] |
كز يزيد و شمر ديد آن خاندان |
|
|
از غريو و نالهها در سرگذشت |
پُر همى گردد همه صحرا و دشت |
|
[١] - أنطاكيّه: نام شهرى است
[٢] -. امتهان: خوارى.( تعليقه