روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ١٧٩ - متن كامل روايت عنوان بصرى با ترجمه آن
«پس من از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وى بيرون شدم، و با خود گفتم: اگر حضرت در من مقدار خيرى جزئى را هم تفرّس مىنمود، هر آينه مرا از رفت و آمد به سوى خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و طرد نمىكرد.
پس داخل مسجد رسول الله صلّى الله عليه و اله شدم و بر آنحضرت سلام كردم. سپس فرداى آن روز به سوى روضه برگشتم و در آنجا دو ركعت نماز گزاردم و عرض كردم: اى خدا! اى خدا! من از تو ميخواهم تا قلب جعفر را به من متمايل فرمائى، و از علمش به مقدارى روزى من نمائى تا بتوانم بدان، به سوى راه مستقيم و استوارت راه يابم
»! وَ رَجَعْتُ إلَى دَارِى مُغْتَمًّا وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إلَى مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ لِمَا أُشْرِبَ قَلْبِى مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ.
فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِى إلَّا إلَى الصَّلَوةِ الْمَكْتُوبَةِ، حَتَّى عِيلَ صَبْرِى.
فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِى تَنَعَّلْتُ وَ تَرَدَّيْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَرًا، وَ كَانَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتُ الْعَصْرَ.
«و با حال اندوه و غصّه به خانهام باز گشتم؛ و بجهت آنكه دلم از محبّت جعفر اشراب گرديده بود، ديگر نزد مالك بن أنس نرفتم. بنابراين از منزلم خارج نشدم مگر براى نماز واجب (كه بايد در مسجد با امام جماعت بجاى آورم) تا به جائيكه صبرم تمام شد.
در اينحال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود نعلَين خود را پوشيدم و رداى خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و ديدار جعفر را كردم؛ و اين هنگامى بود كه نماز عصر را بجا آورده بودم
». فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَيْهِ، فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ: مَا حَاجَتُكَ؟!
فَقُلْتُ: السَّلَامُ عَلَى الشَّرِيفِ.