روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٦١٨ - كلام حداد در حقيقت، مضمون بسيارى از خواستهها در دعاها، خواست توحيد است
ميباشى!- صفات در تو گم و ناپديد شد، و نعت و اوصاف قبل از آنكه به ذات أقدست برسد مضمحلّ و پاره پاره و نابود گشت، و انديشههاى دقيق و افكار لطيف جستجوگر، در عظمت و كبريائيّتت سر به گريبان تحيّر و سرگردانى نهاد.»
در اينجا معلوم است كه اينگونه توصيف خدا بدون مشاهده عينيّه و رويت قلبيّه، غير ممكن است.
و نيز عرضه ميدارد:
أَنْتَ الَّذِى لَا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُودًا، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُودًا.
[١]
«تو آن موجودى نيستى كه اندازه و مقدار ترا فرا گيرد تا محدود شوى، و مجسَّم نمىباشى تا محسوس گردى!» [٢]
______________________________ [١] صدر فقره ١٩، از دعاى ٤٧ (دعاى روز عرفه) از «صحيفه كامله سجّاديّة
[٢]» مرحوم آية الله حاج ميرزا أبو الحسن شعرانى در تعليقه خود ص ١٧٠ تا ص ١٧٣ در شرح فقره ١٩ از دعاى چهل و هفتم از «صحيفه سجّاديّه»:
وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكونَ مَوْجودًا
گويد
: لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكونَ مَوْجودًا
، موجود اسم مفعول از وَجَدَ يَجِدُ به معنى يافتن و حسّ كردن است. و اطلاق موجود بر خداوند تعالى به اين معنى جائز نيست. امّا در اصطلاح به معنى بود و هست باشد، و بدين معنى خداوند موجود است و مقابل آن معدوم باشد.
و طوائف اسلام، اسماء خداوند را توقيفى دانند. يعنى هر نام را بى رخصت بر خداوند تعالى اطلاق نكنند هر چند صفت و مبدأ آن در خداوند باشد؛ مانند إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ، با اين حال او را مشترى نتوان گفت مگر براى بيان فعل، نه تسميه: يعنى آنكه مشترى از نامهاى خدا باشد. و أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، خداوند خود را در مقام بيان فعل، زارع خواند امّا در تسميه نمىتوان او را زارع ناميد. و در همين دعاى مبارك پس از چند سطر خدا را به
حَكيمٌ ما أعْرَفَكَ
وصف كرد، امّا او را عارف نتوان گفت.
چون در مقام تسميه هر لفظ دلالت بر مقام ذات و تعيين آن ميكند مستقلّا با نظر غير مستقلّ به صفت. امّا در مقام توصيف و بيان أفعال، دلالت بر فعل و صفت ميكند به نظر مستقلّ و دلالت بر ذات ميكند به نظر غير مستقلّ. از اينجهت بين تسميه و توصيف فرق بسيار است. چنانكه اگر وزير يا تاجرى دست خود را بسيار مىشويد ميتوان گفت: هو يَغسِلَ يَدَه كَثيرًا امّا نمىتوان گفت: او غَسّال است. و مرحوم فيض علَيه الرّحمة پس از لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكونَ مَوْجودًا گفت: لانَّ ما يَقبَلُ التَّمَثُّلَ يَقبَلُ الإيجادَ؛ گويا تمثّل را به معنى مانند داشتن و موجود را به معنى «موجَد» اسم مفعول از باب إفعال به معنى هستى يافته و موجود شده گرفته است. و حاصل معنى اين ميشود كه: تو مانند ندارى تا آنكه مخلوق باشى. و سيّد شارح علَيه الرّحمه وجود را چنانكه ما گفتيم به معنى ادراك كردن آورده، امّا تمثّل را مانند فيض رحمَه اللهُ به معنى مانند داشتن دانسته است و از او عجيب است؛ و الجوادُ قد يَكبو.
و مُمَثَّل به معنى بر پا ايستاده و تمثال از همان مادّه است. در «نهاية» ابن أثير گويد: فى الحديث: فَقامَ النَّبىُّ صَلَّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ مُمَثَّلًا يُروَى بكَسر الثّاء و فَتحها أى مُنْتصِبًا قائِمًا. و فيه: أشدُّ النّاسِ عذابًا مُمَثِّلٌ أى مُصَوِّرٌ. و يُقال: مَثَّلْتُ بِالتَّثْقيلِ و التَّخفيفِ، إذا صَوَّرْتَ مِثالًا. و التِّمْثالُ الاسم مِنه. و در حواشى داماد عليه الرّحمة در تفسير اين كلمه چيزى نيافتم.