روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٦٠٦ - اشعار شبسترى در طلوع نور توحيد
|
زهى مطرب كه از يك نغمه خوش |
زند در خرمن صد زاهد آتش |
|
|
زهى ساقى كه او از يك پياله |
كند بيخود دو صد هفتاد ساله |
|
|
رود در خانقه مستِ شبانه |
كند افسوسِ صوفى را فسانه |
|
|
و گر در مسجد آيد در سحرگاه |
نبگذارد در او يك مرد آگاه |
|
|
رود در مدرسه چون مست مستور |
فقيه از وى شود بيچاره مخمور |
|
|
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته |
ز خان و مان خود آواره گشته |
|
|
يكى مؤمن دگر را كافر او كرد |
همه عالم پر از شور و شر او كرد |
|
|
خرابات از لبش معمور گشته |
مساجد از رخش پر نور گشته |
|
|
همه كار من از وى شد ميسَّر |
بدو ديدم خلاص از نفس كافر |
|
|
دلم از دانش خود صد حُجُب داشت |
ز عُجب و نخوت و تلبيس و پنداشت |
|
|
در آمد از درم آن بت سحرگاه |
مرا از خواب غفلت كرد آگاه |
|
|
ز رويش خلوت جان گشت روشن |
بدو ديدم كه تا خود كيستم من |
|
|
چو كردم در رخ خوبش نگاهى |
بر آمد از ميان جانم آهى |
|
|
مرا گفتا كه اى شيّاد سالوس |
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس |
|
|
ببين تا عِلم و كِبر و زهد و پنداشت |
ترا اى نارسيده، از كه واداشت |
|
|
نظر كردن به رويم نيم ساعت |
همى ارزد هزاران ساله طاعت |
|
|
على الجمله رخ آن عالم آرا |
مرا با من نمود آن دم سراپا |
|
|
سيه شد روى جانم از خجالت |
ز فوت عمر و ايّام بطالت |
|
|
چو ديد آن ماه كز روى چه خورشيد |
كه ببريدم من از جان خود امّيد |
|
|
يكى پيمانه پر كرد و به من داد |
كه از آب وى آتش در من افتاد |
|
|
كنون گفت: از مِى بى رنگ و بى بو |
نقوش تخته هستى فرو شو |
|
|
چه آشاميدم آن پيمانه را پاك |
در افتادم ز مستى بر سر خاك |
|
|
كنون نه نيستم در خود نه هستم |
نه هشيارم نه مخمورم نه مستم |
|