روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٥٨٠ - قرائت حاج سيد هاشم أشعارى از«ديوان مغربى» را
|
٨٧ به چار ميخ طبيعت بدوخته محكم |
به حبس شش جهت كون مبتلا مانده |
|
|
هر آنكه ديد مرا گفت در چنين حالت |
ببين ببين ز كجا آمده كجا مانده |
|
|
شب است و راه بيابان و من ز قافله دور |
غريب و عاجز و مسكين، ضعيف و وامانده |
|
|
كجاست پرتو حسنت كه رهنما گردد |
كه هست جان من از راه و رهنما مانده |
|
|
شده ز دورى خورشيد مغربىّ حقير |
به سان ذرّه سرگشته در هوا مانده [١] |
|
و از جمله رباعيّات ذيل را قرائت مىنمودند
|
: كس نيست كزو به سوى تو راهى نيست |
بى هستى او سنگ و گِل و كاهى نيست |
|
|
يك ذرّه ز ذرّات جهان نتوان يافت |
كاندر دل او ز مهر تو ماهى نيست [٢] |
|
|
تا من ز عدم سوى وجود آمدهام |
از بهر تشهّد به شهود آمدهام |
|
|
تا من ز قيام در قعود آمدهام |
در پيش رخ تو در سجود آمدهام [٣] |
|
|
تو مست خودىّ و ما همه مست به تو |
تو هست خودىّ و ما همه هست به تو |
|
|
تا نسبت ما به تو بود از همه روى |
داديم ازين سبب همه دست به تو [٤] |
|
\*\*\*
______________________________ [١] «ديوان شمس مغربى» ص ١٠٦ و ص ١٠٧ و ص ١٥٧ و
[٢] «٨٥١ ديوان شمس مغربى» ص ١٠٦ و ص ١٠٧ و ص ١٥٧ و
[٣] «٨٥١ ديوان شمس مغربى» ص ١٠٦ و ص ١٠٧ و ص ١٥٧ و
[٤] «٨٥١ ديوان شمس مغربى» ص ١٠٦ و ص ١٠٧ و ص ١٥٧ و ١٥٨