روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٥٧٨ - قرائت حاج سيد هاشم أشعارى از«ديوان مغربى» را
|
٤٨ مرا كه نسخه مجموع كاينات توأم |
روا مدار به خوارى فكنده بر سر خاك |
|
|
به ساحل ار چه فكندى به بحر |
باز آرم كه موج بحر محيط توام نيم خاشاك |
|
|
ظهور تو به من است و وجود من از تو |
وَ لَسْتَ تَظْهَرُ لَوْلاىَ، لَمْ أكُنْ لَوْلاكْ |
|
|
تو آفتاب منيرىّ و مغربى سايه |
ز آفتاب بود سايه را وجود و هلاك [١] |
|
و از جمله اين اشعار را
|
: ديدهاى وام كنم از تو به رويت نگرم |
زانكه شايسته ديدار تو نبود نظرم [٢] |
|
|
چون ترا هر نفسى جلوه به حسنى دگر است |
هر نفس زان نگران در تو به چشمى دگرم |
|
|
توئى از منظر چشمم نگران بر رخ خويش |
كه توئى مردمك ديده و نور بَصَرم |
|
______________________________ [١] «ديوان شمس مغربى» ص ٧٤ و
[٢] ٥٧ چقدر لطيف و زيبا حكيم و عارف گرانقدر ما: حاج ملّا هادى سبزوارى أعلَى اللهُ مقامَه در تعليقه بر «أسفار» (طبع حروفى، ج ٦، در ذيل مقدّمه مؤلّف در ابتداى سفر سوّم، در علم إلهى، ص ٧) دو بيت زير را ذكر فرموده است كه از جهت مفاد و معنى كمال مشابهت را با اين بيت مغربى دارد
|
: إذا رامَ عاشِقُها نَظْرَةً |
و لَم يَستَطِعها فَمِن لُطفِها |
|
|
أعارَتهُ طَرْفًا رءَاها بِهِ |
فكانَ البَصيرُ بِها طَرْفَها |
|
«زمانيكه عاشق ليلى قصد كند كه يك نگاه بدو كند و قدرت بر اين را نداشته باشد، ليلى از روى لطف خود، چشمش را به او عاريه ميدهد تا با آن بتواند ليلى را ببيند. بنابراين در حقيقت و واقع، بيننده و نظر كننده به سوى ليلى چشم خود ليلى است