روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٥٧٦ - قرائت حاج سيد هاشم أشعارى از«ديوان مغربى» را
|
٩ بدان صفت دل و جان از حبيب پر شده است |
كه از حبيب ندارم نظر به حال حبيب |
|
|
چه احتياج بود ديده را به حُسن برون |
چو در درون متجلّى شود جمال حبيب |
|
|
ز مشرق دلت اى مغربى چه كرد طلوع |
هزار بدر برفت از نظر هلال حبيب [١] |
|
و از جمله اين اشعار را
|
: دلى نداشتم آنهم كه بود يار ببرد |
كدام دل كه نه آن يار غمگسار ببرد |
|
|
به نيم غمزه روان چو من هزار ربود |
به يك كرشمه دل همچو من هزار ببرد |
|
|
هزار نقش بر انگيخت آن نگار ظريف |
كه تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد |
|
|
به يادگار دلى داشتم ز حضرت دوست |
ندانم از چه سبب دوست يادگار ببرد |
|
|
دلم كه آينه روى اوست داشت غبار |
صفاى چهره او از دلم غبار ببرد |
|
|
چو در ميانه درآمد خرد كنار گرفت |
چو در كنار در آمد دل از كنار ببرد |
|
|
اگرچه در دل مسكين من قرار گرفت |
وليكن از دل مسكين من قرار ببرد |
|
______________________________ [١] «ديوان شمس مغربى» ص ١٢ و