روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٥٣١ - ابيات«مثنوى» در فتوت و اخلاص أمير المؤمنين
|
پيش من اين تن ندارد قيمتى |
بى تن خويشم فَتى ابْنُ الْفَتِى |
|
|
خنجر و شمشير شد ريحان من |
مرگ من شد بزم و نرگسدان من |
|
|
آنكه او تن را بدين سان پى كند |
حرص ميرىّ و خلافت كى كند؟ |
|
|
زان به ظاهر كوشَد اندر جاه و حكم |
تا اميران را نمايد راه و حكم |
|
|
تا بيارايد به هر تن جامهاى |
تا نويسد او به هر كس نامهاى |
|
|
تا اميرى را دهد جان دگر |
تا دهد نخل خلافت را ثمر |
|
|
ميرى او بينى اندر آن جهان |
فكرت پنهانيت گردد عيان |
|
|
هين گمان بد مبر اى ذو لباب |
با خود آ و اللهُ أعلمْ بالصّواب |
|
در اينجا پس از آنكه مولانا شرح مفصّلى درباره فتح مكّه ميدهد كه مقصود حضرت رسول الله از آن، جهانگيرى نبوده است، باز بر ميگردد به داستان أمير المؤمنين ٧ و خَدو انداختن آن مرد مشرك به چهره وى
: گفتن أمير المؤمنين ٧ با قرين خود كه سبب نا كشتن
تو چه بود؛ و مسلمان شدن او به دست او
|
گفت أمير المؤمنين با آن جوان |
كه به هنگام نبرد اى پهلوان |
|
|
چون خدو انداختى بر روى من |
نفْس جنبيد و تبه شد خوى من |
|
|
نيم بهر حق شد و نيمى هوا |
شركت اندر كار حق نبود روا |
|
|
تو نگاريده كف موليستى |
آنِ حقّى، كرده من نيستى |
|
|
نقش حقّ را هم به امر حقّ شكن |
بر زُجاجه دوست سنگ دوست زن |
|
|
گَبر اين بشنيد و نورى شد پديد |
در دل او تا كه زُنّارش بُريد |
|
|
گفت: من تخم جفا مىكاشتم |
من ترا نوعى دگر پنداشتم |
|
|
تو ترازوى أحد خو بودهاى |
بل زبانه هر ترازو بودهاى |
|
|
تو تبار و اصل خويشم بودهاى |
تو فروغ شمع كيشم بودهاى |
|