روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ٢٣٢ - روايت على بن جعفر درباره درخواست أعمام و برادران حضرت رضا، رضايت دادن آنحضرت را به حكم قيافه شناسان درباره فرزندشان
مَاتَ أَوْ هَلَكَ، أَىَّ وَادٍ سَلَكَ؟ أَفَيَكُونُ هَذَا يَا عَمِّ إلَّا مِنِّى؟! فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ!
از كتاب «كافى» از زكريّا بن يحيى بن نعمان صيرفىّ روايت است كه گفت: شنيدم علىّ بن جعفر را كه با حسن بن حسين بن علىّ بن حسين گفتگو داشت و مىگفت: تحقيقاً خداوند أبو الحسن الرّضا ٧ را يارى كرد. حسن گفت: آرى سوگند به خدا، فدايت شوم؛ برادران او با او از در بغى و ستم وارد شدند.
علىّ بن جعفر گفت: آرى سوگند به خدا؛ و ما هم كه عموهاى وى محسوب مىشديم با او ستم نموديم.
حسن گفت: فدايت شوم، شما با او چكار كرديد؟ براى من بازگو كنيد، زيرا كه در مجلس شما حضور نداشتم.
علىّ بن جعفر گفت: برادران امام رضا و همچنين ما عموهايش، همگى به او گفتيم: تا به حال در ميان ما امامى با چهره تند و سياه رنگ نيامده است.
امام رضا به آنها گفت: او پسر من است. آنها گفتند: رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به حكم قيافه شناسان تن در داده است، اينك قاضى و حاكم ميان ما و ميان تو قيافه شناسان هستند. حضرت فرمود: شما بفرستيد به دنبالشان بيايند، و امّا من نمىفرستم. و آنان را از مطلب و مرادتان با خبر نكنيد، و شما در خانههاى خود بمانيد!
چون قيافه شناسان آمدند، و ما در بستان نشستيم و عموهاى حضرت و برادرانش و خواهرانش صفّ بستند، و به حضرت امام رضا ٧ جُبّهاى پشمينه پوشاندند و يك كلاه (قَلَنْسُوَه) برزگرى و كار بر سرش نهادند و بر گردنش يك بيل نهادند، و به او گفتند: تو داخل بستان برو بطوريكه خود را نشان دهى كه چون كارگر عمله در آنجا به كار اشتغال دارى! و سپس حضرت أبو جعفر امام