ترجمه كامل الزيارات - ذهني تهراني، سيد محمد جواد - الصفحة ٥٣٩ - باب شصت و ششم زيارت حضرت امام حسين
موسى مىگويد: پس من به طرف جاده مزبور رفته و به آنجا رسيدم و كنار آن ايستاده و هوا بسيار گرم بود، پيوسته در آنجا ايستاده بودم بحدّى كه نزديك بود مخالفت كرده و برگشته و ملاقات با او را ترك كنم، در اين هنگام چشمم به چيزى خورد كه به جلو مىآيد و شبيه مردى است كه روى شترى نشسته، پس چشم به آن دوخته تا نزديك به من شد به او گفتم: اى مرد در اينجا يكى از فرزندان رسول خدا ٦ بود، و شما را مىخواند ايشان شما را به من معرفى كرده و پيام برايت فرستادهاند.
مرد گفت: با هم به خدمتش برويم.
موسى مىگويد: او را بردم تا به نزديك خيمه رسيديم، وى شترش را خواباند و درب خيمه ايستاد منتظر اذن دخول بود، پس حضرت از درون خيمه او را خواندند، اعرابى داخل خيمه شد و من نيز نزديك شده تا درب خيمه رسيده و سخن ايشان را مىشنيدم ولى آنها را نمىديدم.
حضرت ابو عبد اللَّه ٧ به وى فرمودند: از كجا آمدى؟
او گفت: از دورترين نواحى يمن.
حضرت فرمودند: تو از فلان و فلان مكان هستى؟
او عرض كرد: بلى من از فلان موضع مىباشم.
حضرت فرمودند: براى چه به اين صوب آمدى؟
عرض كرد: به قصد زيارت حضرت ابا عبد اللَّه الحسين ٧ آمدم.
حضرت فرمودند:
تنها براى زيارت آمده و هيچ حاجت ديگرى نداشتى؟
عرض كرد: هيچ حاجتى نداشتم مگر آنكه به سر قبر مطهّر آن حضرت رفته و نماز آنجا خوانده و جنابش را زيارت كرده و سپس از حضرتش خداحافظى كرده و به اهل و خويشانم برگردم.
حضرت فرمودند: در زيارت آن حضرت چه مىبينيد؟