ترجمه كامل الزيارات - ذهني تهراني، سيد محمد جواد - الصفحة ٣٠٤ - باب بيست و نهم نوحه سرائى طائفه جنّ بر حسين بن على عليهما السّلام
پيرمرد جنّى سپس به ايشان گفت: من پيشنهادى دارم.
جوانى از اين پنج نفر در جوابش گفت: پيشنهاد چيست؟
پيرمرد جنّى گفت: پيشنهادم اين است كه من پرواز كرده بروم و سپس خبر اين گروه را بياورم تا شما با بصيرت به طرف مقصدتان برويد.
ايشان در جوابش گفتند: خوب پيشنهادى است.
راوى مىگويد:
پيرمرد جنّى يك روز و يك شب از نظر ايشان غائب بود پس فرداى آن روز ايشان صدائى شنيدند بدون اينكه صاحب آن را ببينند، صدا اين بود:
به خدا قسم نيامدم نزد شما مگر آنكه خود ديدم، در زمين طف كه سرى بريده و دو گونههايش به خاك آلوده بود.
و اطرافش جوانانى افتاده كه از حلقومشان خون جارى بود نظير چراغهائى كه تاريكى و ظلمت را بر طرف كردهاند.
پيوسته ناقه خود را دواندم تا قبل از آنكه ايشان با حوريههاى باكره ملاقات كنند مصادف گردم.
حسين ٧ چراغى فروزان بود و خدا مىداند كه من در اين گفتار دروغ نمىگويم.
حسين ٧ در غرفههاى بهشت مجاور رسول خدا ٦ و بتول عليها السّلام و جعفر طيّار بوده در حالى كه شادمان و مسرور مىباشد.
بعضى از جوانان در جواب آن صدا گفتند:
برو پس پاينده و جاويد باد قبرى كه تو ساكن آن هستى تا قيامت باران بر آن ببارد.
پيمودم راهى را كه تو نيز راهرو آن بودى و نوشيدم با كاسهاى كه بسيار فراخ بود.