آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٧٨ - ١٤ - حكايت شگفت انگيز مادر شهيدى كه گيسوانش را براى بند اسب رزمندگان هديه كرد
مىگفت: اى ابا قدامه! ولىّ و دوست خدا را رها كن و برو و من هنوز نرفته بودم كه ديدم پرندگانى آمدند و او را خوردند.
وقتى كه به شهر آمدم به منزل مادر آن جوان رفتم و در زدم، ديدم كه خواهر آن جوان آمده است تا چشمش به من افتاد رفت به نزد مادرش گفت: اى مادر! اين ابو قدامه است ولى برادرم با او نيست، اى مادر! سال گذشته پدر ما شهيد شد و امسال نيز برادرم به شهادت رسيد.
مادر جوان جلوى درب آمد و گفت: اى ابو قدامه! آيا خبر خوشحالى آوردى و يا خبر بدحالى آيا من عزيز شدم يا خار و ذليل؟
ابو قدامه گفت: منظور شما را نفهميدم، زن گفت: شهادت فرزندم علامتى دارد آيا آن علامت را مشاهده نمودى؟ گفتم بلى، وقتى بعد از شهادت او را دفن كردم زمين او را قبول نكرد و بيرون انداخت و بعد پرندگان آمدند گوشتهاى بدن او را خوردند و استخوانهايش را گذاشتند كه من دفن كردم. مادر جوان شهيد گفت:
الحمد للَّه. من خرجين را به او دادم او سر آن خرجين را گشود و از داخل آن پلاس و زنجيرى آهنى بيرون آورد و گفت: فرزندم شبها اين پلاس را به خود مىپيچيد و خود را به اين زنجير مىبست و با خداى خود مناجات مىكرد و در مناجاتش مىگفت: خدايا! مرا در قيامت از شكم پرندگان محشور كن و خداوند دعايش را مستجاب فرمود.[١]
[١] - اخيرا اين داستان را در جزوهاى مستقل تحت عنوان« شهيدى كه جنازهاش را خاك قبول نكرد» با طرح جالبى به نگارش درآوردهاند.