آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٧٧ - ١٤ - حكايت شگفت انگيز مادر شهيدى كه گيسوانش را براى بند اسب رزمندگان هديه كرد
وقتى ديدم كه خيلى اصرار و پافشارى مىكند گفتم: به اين شرط به تو تير مىدهم كه اگر خداوند بر تو منت گذاشت و تو را به درجه شهادت نايل فرمود مرا شفاعت كنى. جوان پذيرفت و من سه تير به او دادم، و جوان تير اول را در كمان خود گذاشت و يك نفر رومى را كشت، و با تير دوم يك نفر رومى ديگر را كشت و تير سوم را زد، سپس با ابو قدامه وداع كرد و گفت: «السّلام عليك يا ابا قدامة» در اين هنگام تيرى از طرف دشمن آمد و بين دو چشمان آن جوان اصابت كرد و جوان سرش را بر زين اسب گذاشت. من به نزد او رفتم و به او گفتم: وعدهاى كه دادى فراموش نكنى، جوان گفت به وعدهام وفا مىكنم ولى اكنون با تو كارى دارم و آن اين كه وقتى به شهر رفتى برو نزد مادرم و اين خرجين را به او بده و به به او بگو فرزندت شهيد شد مادرم همان كسى است كه گيسوانش را بريد و به تو داد كه با آن اسبت را ببندى، سلام مرا به مادرم برسان.
او سال گذشته به مصيبت شهادت پدرم مبتلا شد. امسال نيز به مصيبت شهادت من مبتلا مىشود سپس روحش از بدنش جدا شد.
من زمين را حفر نمودم و او را دفن كردم. همين كه خواستم از قبرش جدا شوم ديدم زمين او را بيرون انداخت دوستانش گفتند اين جوان بىتجربه بود شايد براى اين كه بدون اجازه مادرش به جبهه آمد خاك او را قبول نمىكند. ابو قدامه گفت: چگونه خاك او را قبول نكند و حال آن كه گناهكاران را قبول مىكند، من ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و به درگاه خدا دعا كردم سپس صدايى به گوشم رسيد كه