آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٧٦ - ١٤ - حكايت شگفت انگيز مادر شهيدى كه گيسوانش را براى بند اسب رزمندگان هديه كرد
كه قدرت شركت در جهاد را ندارم لذا گيسوان خود را كه بهترين چيز من بود بريدم و براى شما در راه خدا فرستادم تا شما آن را طناب و بند اسبت قرار دهى اميد است كه خدا مرا بيامرزد.
صبحگاهان هنگام درگيرى و جنگ ناگهان جوانى را در خط مقدم جبهه با سر برهنه و بدون كلاه خود ديدم كه مشغول جنگ مىباشد، من پيش او رفتم و گفتم اى جوان! تو نو نهال و كم تجربه و پياده هستى و من مىترسم دشمن به تو حمله كند و تو را در زير دست و پاى اسبان خود خورد كنند بهتر است كه برگردى.
آن جوان نو نهال گفت: آيا مرا به برگشتن و پشت كردن به جنگ امر مىكنى و حال اين كه خداوند متعال فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ[١] «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان نبرد روبرو شديد به آنها پشت نكنيد.» آن جوان دنباله آيات را كه در مورد مجازات كسى كه پشت به جنگ كند مورد غضب خدا است و جايگاه او جهنم است قرائت كرد. ابو قدامه گفت: من آن جوان را سوار بر شترى كه به همراه داشتم نمودم جوان گفت: اى ابى قدامه! آيا سه تير به من قرض مىدهى؟
من گفتم حالا وقت تير قرض دادن است؟ او خيلى اصرار ورزيد كه من تير به او بدهم.
[١] - انفال: ١٥