آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٦٦ - ٣ - داستان بنده سياه پوست و حضرت موسى
افكنده است و با خباثت باطن و غير يقين مرا مىخوانند و خود را از مجازات من ايمن مىدانند.
اى موسى! برگرد و برو به نزد يكى از بندگانم به نام «برخ» كه دعا نمايد تا دعاى او را استجابت كنم. حضرت موسى به جستجوى برخ رفت و او را پيدا نكرد تا اين كه روزى حضرت در خيابان مىرفت ناگهان به بنده سياه پوستى برخورد كرد كه در پيشانىاش آثار سجده نمايان بود و چادر شبى به خود پيچيده و گوشههاى آن را به پشت گردنش گره زده بود. حضرت موسى ٧ به نور خداوند او را شناخت، بر او سلام كرد و گفت: اسمت چيست؟ گفت: اسم من برخ است. حضرت موسى ٧ گفت: مدتى در جستجوى تو بوديم حال بيا برويم بيرون و براى ما دعاى استسقا بخوان! برخ حركت كرد با حضرت موسى ٧ رفتند در محل تجمع دعا و اين چنين دعا كرد: «اللّهم ما هذا من فعالك و ما هذا من حلمك و ما الّذى بدلك انقصت عليك عيونك ام عاندت الرّياح عن طاعتك ام نفد ما عندك ام اشتدّ غضبك على المذنبين الست كنت غفّارا قبل خلق الخاطئين خلقت الرّحمة و امرت بالعطف ام ترينا انّك ممتنع ام تخشى الفوت فتجعل بالعقوبة.» «خدايا! اين خشكى و قحطى از كارهاى تو نيست، و اين سختگيرى بر بندگان از حلم و بردبارى تو نيست چه عاملى سبب شد و چه چيز بر تو آشكار شد كه اين چنين بندگان گنهكارت را در قحطى و شدت قرار دادى؟ آيا چشمههاى تو كم آب شده است؟ و يا غضبت بر گنهكاران