آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٨١ - ١٩ - داستان بانويى ديگر كه مال و غلام و فرزندانش را از دست داد
من اين است كه هر وقت به اين شهرها مسافرت كردى بيا منزل ما و مهمان ما باش. من بعد از چند سال آن زن را ديدم كه اموالش همه تمام شده و غلامش نيز رفته، فرزندش مرده و خانهاش را هم فروخته است. اما با حالت خندان و بشاش به سر مىبرد، من به او گفتم: اين همه گرفتارى برايت رخ داد چرا اين قدر خوشحالى؟ زن گفت: من وقتى در ناز و نعمت بودم حزن و اندوه فراوان داشتم كه اين به خاطر كم شكرى من است و امروز با اين حالت خوشحالم براى اين كه شكر نعمت صبر را خداوند به من عطا فرمود.
١٩- داستان بانويى ديگر كه مال و غلام و فرزندانش را از دست داد
از مسلم بن يسار حكايت شده است كه گفت: من وارد بحرين شدم و مهمان زنى شدم كه داراى فرزندان و غلام و مال زياد بود ولى حالتش را محزون ديدم. پس از مدت زيادى دو مرتبه به منزلش رفتم و هيچ يك از فرزندان و غلامش را نديدم. اجازه ورود گرفتم، زن اجازه داد و من وارد شدم. زن را با حالت بسيار خندان و مسرور ديدم گفتم: چرا اين چنين به سر مىبرى؟ خبرى از غلام و فرزندان و اموالت نيست؟ زن گفت: همان موقع كه تو رفتى هر چه از اموال در دريا حمل و نقل كرديم غرق شد و هر چه معامله كرديم به ضرر منتهى شد تا اين كه به تدريج تمام اموالم و ثروتم از بين رفت و غلام هم رفت و فرزندانم همه مردند. من به او گفتم: اى زن! خدا تو را