آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ٢٨٦ - داستان فقيه بنى اسرائيل و مرگ همسرش
اجازهاش دادند كه خصوصى مسألهاش را از او سؤال كند.
زن وقتى وارد خانه شد گفت: من سؤالى دارم و آمدم از شما استفتا كنم. فقيه گفت: سؤال چيست؟ زن گفت: من زيور آلاتى از زن همسايهام عاريه گرفتم و مدتى از آن زيور آلات استفاده كردم بعد از مدتى همسايهام كسى را فرستاد و گفت: زيور آلاتى كه نزدت عاريه بود بده. من آمدم از شما استفتا كنم كه آيا بايد زيور آلات را به صاحبش رد كنم يا نه؟ فقيه گفت: بلى، بايد آن را به صاحبش برگردانى.
زن گفت: به خدا قسم آن زيور آلات مدت زيادى دست من بود چرا بايد به صاحبش برگردانم؟ چون مدت زيادى دست من بود مىبايست مال خودم شود؟ فقيه گفت: اگر مدت زيادى نزد تو است بايد سريعتر امانت را به صاحبش برگردانى و صاحبش از تو سزاوارتر است.
زن وقتى از آن فقيه اقرار گرفت كه برگرداندن امانت به صاحبش لازم است و اگر صاحب امانت امانتش را برد نبايد ناراحت شود به آن فقيه گفت:
اى فقيه! خدا تو را رحمت كند آيا ناراحتى از اين كه خداوند عز و جل عاريه و امانتش را از تو گرفت؟ حال اين كه خداوند از تو سزاوارتر است.
فقيه متنبه شد و به اشتباه خود پى برد و خداوند بدين وسيله به او عنايت نمود كه اشتباهش را برطرف نمايد.